شرمندهام که همت آهو نداشتم(محمدعلی بهمنی)
دريا كنار چشم تو آرام است، نه موج دارد نه تكاپويي/انگار رودهاي جهان خوابند بر دست هاي امن تو چون قويي/من روزهاي آخر اسفندم، سرد و عبوس و مه زده و ابري/مي آيم از هجوم سياهي ها؛ آرامش هميشه جادويي/يك آسمان كبوتر چاهي، مست در سينه ام براي تو مي خوانند/پر مي دهم تمام صدايم را مي آيد از ضريح هياهويي/تنها كنار پنجره فولاد گل مي دهد گلايل چشمانم/امشب به معجزه اي كوچك تبديل كن مرا به بره ي، آهويي/حس غريبي در رگ هاي من جاري است، حسي شبيه آينه كاري ها/حسي كه در اوايل فروردين مي آورد به خانه پرستويي/آهسته گريه مي كنم و آرام، چون پيچكي كه هشت پرش آبي است/در لابه لاي ضجه و چنگ وقفل، بر اين طناب فاصله مي رويي/در بارگاه روشنان دنيا، از چشم هاي دغدغه مي افتد/مانند اشك هاي زني مغرور، مانند در ضريح النگويي/جمعه غروب فرصت خوبي بود، من ميروم تو پشت سرم هستي/بر شانه ام تمام مقرنس ها با طعم نارس ليمويي.

خـسـته، افـتـاده ز پا، آمده زانو میزد
مـشـکلى داشت به آقاى خودش رو میزد
میچکید از سر و رویش عرق شرم به خاک
مـشـتهـا واشده و پنجه به گیسو میزد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تلخ
دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو میزد
همنوا با در و دیوار در آن عصمت محض
نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو میزد
نـم نمک بارشى از مهر به جانش میریخت
کـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو میزد
پـاک میشـد دلـش از غصه ناپاکىها
خـادمی داشت در این فاصله جارو میزد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز
شـعـلهاى شعر که در آینه سوسو میزد

با نام رضا به ســـینه ها گل بزنید ، با اشک به بارگاه او پل بزنید،

صدای بال ملائک، عجیب میآید!
سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ من
به پای بوس نگاهت، غریب میآید...

از هر سو مي آيند
پياده
اما جاري
اما زلال
مثل چشمه مي مانند...


دل من گم شد .. اگر پیدا شد ../بسپارید به امانات رضا ع../و اگر از تپش افتاد ../ببریدش به ملاقات رضا ع../از رضا ع خواسته ام تا شاید ../بگذارد که غلامش بشوم ..

دوباره آمده ام تا كبوترت باشم
قبول مي كني آيا كبوترت باشم؟
نشسته ام كه تو اذن پريدنم بدهي
كه تا هميشه ي دنيا كبوترت باشم

من
آمده ام گدای این در گردم
در بحــر عنایتـت شنـــاور گـــردم
با دست تهی آمدنم عیبی نیست
عیب است که با دست تهی برگردم

توحید نخلی پر ثمر دارد به میقات الرضا
شمس ولایت هم قمر دارد به میقات الرضا
ای با حقیقت واقفان ای عارفان، ای عارفان
طوبای عرفان برگ و بر دارد به میقات الرضا

ميان تشنگي اين كوير وهم كسي
مرا به هرم نفسهاي شرجياش گره زد
اتاق خلوت من خسته بود و تب كرده
شبي كه با سر انگشت روي پنجره زد

سر از لبريزي نامت چنان مسرور مي رقصد
كه جشن گندم است انگار، دارد مور مي رقصد
چه كرده جذبه چشم تو با آغوش اين غربت
كه زائر قصد اينجا مي كند، از دور مي رقصد

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت میشدم
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت میشدم
كـاش يك شب میگذشتم از فراز چشم تو
گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت میشدم

کعبه ولا،سعی مبتلا،حج ما فقیران
حضرت رضا،پور مرتضی،ملجأ اسیران
آمدی و چشمم گریه شد برایت
مقدمت مبارک،چشم دل سرایت


صلّی الله علیکَ یا أبالحسن، السلطان یا علیّ بنِِ موسی الرّضا
ای کاش کبوتر حریمت باشم
یا هم نفس صبح و نسیمت باشم
از چشم دلم بیا و بردار حجاب
تا زائر چشمان رحیمت باشم

یا رضا جان کن مدد بر خوانِ تو مهمان منم
در شبِ میلادِ تو دلْتشنهی درمان منم
دست من از عیدی لطف و شفاعت خالی است
پادشاهی من گدایم، دست بر دامان منم

باز عنایت شـده لطف خدا
باز شـدم زائـر کوی رضا
رفتم و دیدم کـه به چشمان تر
گـرد رواقـش هـمه در التجا
به یاد یاران و عزیزان همه
در آستان او شدم در دعا

تو بر زخم دلم باریده اى باران رحمت را
تو را من می شناسم، منع پاک کرامت را
ازآن روزى که حلقه بر ضریحت بست دستانم
دلم شیدا شد و دادم زکف دامان طاقت را
در حرم نورانی آقا، نائب الزیاره و دعاگوی شما هستیم

هرچند حال و روز زمین و زمان بداست
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است.

خوشا! به حال غریبی که آشنای رضاست
سرش هماره به خاک در سرای رضاست
هزار آینه از نور کبریا دارد
دلی که در هوس روی دلگشای رضاست

ای بر خاک حریم تو ملائک زده بوس
ز وچود تو شده قلب جهان خطه طوس
هر که آید به گدایی به در خانه تو
نیست ممکن که زدرگاه تو گردد مایوس

کیستم من ؟ شمع جمع آل خیر المرسلینم
کیستم من ؟ قبله دل کعبه اهل یقینم
کیستم من ؟ یوسف زهرا امام هشتمینم
کیستم من ؟ کوثر و طاها و نور و یا و سینم

خورشید به من بتاب وتطهیرم کن
چون آینه ها بشکن وتکثیرم کن
یک بار سر سفره لطف وکرمت
بنشانم ویک عمر نمک گیرم کن

گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند/دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند/در لباس خادمان مهربانت، آفتاب/صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند/ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"/یاد معصومیت آن بچه آهو می کند/یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو/کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند/باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود/غصه را از شانه های خسته، پارو می کند/عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت/هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند.

هميشه از حرمت بوي عطر ناب مي آيد
از نسيم بال ملائک بوي گلاب مي آيد
سلام ضامن آهو، امام مهربان
دلم به شوق ضريحت، به تاب مي آيد

به شوق حضرت دلبر دوباره مي رقصد
دوباره دل به نواي نقاره مي رقصد
و موج تشنه زائر بر اين در و ديوار
هزار آينه با هر اشاره مي رقصد
ببين که فوج ملائک به دور اين گنبد
به شادباش طلوع ستاره مي رقصد

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

