ميان تشنگي اين كوير وهم كسي
مرا به هرم نفس‌هاي شرجي‌اش گره زد
اتاق خلوت من خسته بود و تب كرده
شبي كه با سر انگشت روي پنجره زد

كسي كه در نفسش عطر زرد غربت بود
دليل واضح اين بغض‌هاي ممتد شد
تمام ذهنيتم با تلنگري پاشيد
شبي كه آمد و از ذهن خيس من رد شد

تويي كه طرح نفس‌هاي داغ گرمازات
تمام پنجره‌ها را سكوت مي‌ريزد
كه هر شب از قدم چشم‌هاي تو چيزي
به نام شعر به روي خطوط مي‌ريزد

تو اي شروع نفس‌هاي چكه‌چكه من!
من آهوانه در اين انتها اسير شدم
به بي‌ثباتي دامان درد چين خوردم
به التفات نگاه تو عشق گير شدم

هنوز در نفس گريه‌هاي هر شبه‌ام
نمود بارزي از رد پاي طاقت هست
هنوز در دل من فكر مي‌كنم آقا!
نشان مبهمي از ذره‌اي لياقت هست

هنوز جاي سرانگشتهاي من روي
بخار پنجره‌هاي ضريحتان باقي است
بلور اشك غريبانه غزل‌هايم
به شكل برق ستاره در آسمان باقي است

دلم خوش است كه با خستگي و دوري راه
هنوز رد نشدي ساده از دلم آقا!
هنوز باعث اين مي‌شوي كه گه گاهي
دوباره سر بزند خواب چشمهات، اما...

دوپله سمت بلندي براي من كافي است
اگر دوباره بخندي براي من كافي است
همين كه بازبگويي «بيا به مشهد من»
آهاي بچه زرندي! براي من كافي است