شمه‌ای از اخلاق حضرت رضاعلیه السلام

ابراهیم بن عباس می‌گوید: هرگز ندیدم امام رضاعلیه السلام به كسی - ولو به یك كلمه - جفا و بی مهری كند وبا زبان او را بیازارد و نیز ندیدم كه سخن شخصی را قطع نماید، بلكه صبر می‌كرد تا سخن او به آخر برسد و ندیدم كه آن حضرت تا آنجا كه امكان داشت تقاضای كسی را رد نماید. او هرگز پاهایش را در كنار افرادی كه در حضورش بودند دراز نمی‌نمود، هرگز در حضور كسی تكیه نمی‌كرد و هرگز ندیدم كه آن حضرت به خدمتكاران و غلامان آزاد شده‌اش ناسزا بگوید و او را ندیدم كه در حضور افراد، آب دهانش را بیرون بیندازد و هرگز ندیدم كه خنده‌ای با صدا و قهقهه آمیز داشته باشد، بلكه خنده‌اش تبسم و لبخند بود، وقتی كه خلوت می‌كرد و كنار سفره می‌نشست، همه خدمتكاران و غلامان، حتی دربان‌ها را كنار سفره می‌نشاند و با هم غذا می‌خوردند.

ادامه نوشته

خنده‏ ی کعبه


عبدالله می‏ گفت: «من به مذهب واقفیه اعتقاد راسخی داشتم و همه‏ ی زندگی و هستی‏ ام به آن بستگی داشت. اما این عشق و اعتقاد، سوزناک و از سر درد بود؛ صادقانه اما از روی جهل! یک سال برای انجام مراسم حج به مکه رفتیم. وارد کعبه که شدم دلم مثل اناری تازه و درشت پر از ترک شد. گویی دانه‏ های آن یکی یکی بیرون می‏ ریخت و اشک سرخش بر زمین پخش می‏ شد.

های های بلند گریه‏ ام را حاجیان می‏ شنیدند. به اختیار خود نبودم. پرده‏ ی کعبه  را دایم می‏ بوسیدم و خدا را صدا می‏زدم. بعد هم نام پیامبر و یک یک امامان را تا موسی بن جعفر (ع) می‏ بردم. برای هر کدامشان دعا می‏ خواندم و به خاطرشان چشم هایم را از اشک لبریز می‏کردم. ناگهان حس عجیبی به درونم افتاد. دست هایم سست شد و پرده را رها کردم. گویی پاهایم نیز داشت کم کم بی‏حس می‏شد. فکر کردم شاید از خستگی راه و گریه و بی‏تابی زیاد باشد. آمدم کنار یکی از دیوارها نشستم. چند دقیقه‏ای که گذشت حالم بهتر شد. دوباره یاد امامان مظلوممان افتادم. این بار شکی ناشناخته در دلم رخنه کرده بود. کسی دایم در من صدا می‏زد: «بعد از موسی... امام بعد از او!»
ادامه نوشته