عبدالله می‏ گفت: «من به مذهب واقفیه اعتقاد راسخی داشتم و همه‏ ی زندگی و هستی‏ ام به آن بستگی داشت. اما این عشق و اعتقاد، سوزناک و از سر درد بود؛ صادقانه اما از روی جهل! یک سال برای انجام مراسم حج به مکه رفتیم. وارد کعبه که شدم دلم مثل اناری تازه و درشت پر از ترک شد. گویی دانه‏ های آن یکی یکی بیرون می‏ ریخت و اشک سرخش بر زمین پخش می‏ شد.
های های بلند گریه‏ ام را حاجیان می‏ شنیدند. به اختیار خود نبودم. پرده‏ ی کعبه  را دایم می‏ بوسیدم و خدا را صدا می‏زدم. بعد هم نام پیامبر و یک یک امامان را تا موسی بن جعفر (ع) می‏ بردم. برای هر کدامشان دعا می‏خواندم و به خاطرشان چشم هایم را از اشک لبریز می‏کردم. ناگهان حس عجیبی به درونم افتاد. دست هایم سست شد و پرده را رها کردم. گویی پاهایم نیز داشت کم کم بی‏حس می‏شد. فکر کردم شاید از خستگی راه و گریه و بی‏تابی زیاد باشد. آمدم کنار یکی از دیوارها نشستم. چند دقیقه‏ای که گذشت حالم بهتر شد. دوباره یاد امامان مظلوممان افتادم. این بار شکی ناشناخته در دلم رخنه کرده بود. کسی دایم در من صدا می‏زد: «بعد از موسی... امام بعد از او!» بلند و بی‏ اعتنا به آدمهایی که کنارم بودند گفتم: «امام بعد از موسی کاظم؟ تو را چه شده عبدالله؟» آن صدا مرا رها نمی‏کرد. صدای گرفته‏ای بود که انگار از سمت آسمان می‏آمد و به دلم می‏ریخت. به خود لرزیدم. به کعبه نگریستم. دور تا دورش را نور زیادی پر کرده بود. چشم به آسمان چرخاندم. گویی پر از پرنده‏ های سفید شده بود. چه می‏ دیدم؟ مردم سرشان به کار خودشان بود. برخاستم و با عجز به کعبه نگریستم و گفتم: «خدایا چه شده؟»
دوباره شک و دودلی مرا به اضطراب واداشت. پرنده‏ها هر کدام به روی کعبه فرود می‏آمدند و در دل آن محو می‏شدند. گفتم: «حتما می‏خواهد اتفاقی بیفتد؛ آن هم برای من، نه برای حاجیان دیگر! ببین... ببین! هیچ کدامشان به آسمان نمی‏نگرند!»
بعد از امام هفتم... عبدالله... عبدالله....!»
شک و تردیدم درباره‏ی مذهبم بیشتر شد. گیج و منگ سرگردانم. «خدایا چه کنم؟ اگر اشتباه باشد چه؟ آخر بعد از امام هفتم چه؟ یکی جوابم بدهد!»
حاجیان گرم عبادت بودند. خواستم نماز بخوانم. دستها و پاهایم در اختیار خودم نبود. دوباره نگاهم به کعبه‏ی نگین شده در نور پر زد. از چشمهایم مثل چشمه اشک می‏جوشید.
فوری نوک زبانم افتاد که بگویم: «خدایا! تو درد دلم را خوب می‏دانی. مرا به بهترین دینها هدایت کن! نکند من تا این جا اشتباه آمده باشم!....»
دوباره سرم گیج رفت. نشستم و دستهایم را زیر چانه‏ام گذاشتم و خیره ماندم به کعبه. خدایا! چه می‏دیدم؟ کعبه داشت می‏خندید. شگفت زده شدم. پرنده‏ها از روی بام آن به من نگاه می‏کردند!
در گوشم صدای مهربانی پیچید: رضا!... رضا!...!
بلند و پرسشگرانه گفتم: «رضا؟ کدام رضا؟»
کسی چیزی نفهمید. آن صدا دوباره گوشنوازم شد: «مدینه... مدینه... رضا...!»
به فکر فرورفتم: مدینه؟ رضا؟ نکند فرزند مولایمان موسی بن جعفر؟
- رضا در مدینه است، برخیز عبدالله!
پرآشوب اما شیفته برخاستم. حس کردم همه‏ی بدنم داغ شده است. سر چاه زمزم سر و صورتم را طراوت دادم و پا تند کردم.
- تا وقت باقی است باید به مدینه بروم. دیدار رضا بهترین پاسخ این معمای عجیب است!
و من همان روز راهی مدینه شدم.
در مدینه بی‏آن که شترم را به کسی بسپارم آن را در کنار خانه‏ی امام رها کردم. با عجله در زدم. یکی از خدمتکارانش، موفق، آمد و گفت: «چه می‏خواهی؟» و من بی‏صبرانه گفتم: «به مولایت بگو یک مرد عراقی به در خانه آمده است!»قلبم تند می‏زد و نفسم خس خس ریزی داشت. خستگی راه به تنم مانده بود. بدنم پر از عرق خشکی که خاک بیابان به خود داشت، شده بود. در شهر سر هیچ چاهی نایستاده بودم تا خودم را تمیز و مرتب کنم. آن صدا امانم نمی‏داد.
ناگهان از درون خانه مردی مؤدب و بلند مرا صدا زد: «ای عبدالله بن مغیره! وارد خانه شو!»
و من ناباورانه پرسیدم: «من؟ باشد، وارد می‏شوم!»
اما ایستادم و از جایم تکان نخوردم. چه می‏شنیدم؟ او اسم مرا از کجا می‏دانست؟ موفق هم که مرا نمی‏شناخت. کوبه‏ی در را در دستم فشردم و با بغض گفتم: «خدایا! سرانجام این سر پنهانی چیست؟»
- ای عبدالله بن مغیره! وارد شو!
سرا پا رعشه گرفتم. وقت درنگ نبود. پا به خانه‏ای گذاشتم که در دالانش بوی خوش عود پیچیده بود.
موفق پیر به من احترام کرد. امام رضا (ع) در کنار بوته‏ای که پر از گلهای سرخ و سفید بود نگاهم می‏کرد. صورتش مثل ماه شب چهاردهم می‏درخشید. به من سلام کرد. درمانده و پرتشویش فقط گفتم: «سلام!»
موفق کنار گوشم گفت: «او امام رضاست. به نزدش برو!»
با شنیدن اسمش قلبم از جا کنده شد. او تبسم‏کنان به استقبالم آمد. جسم خسته‏ام را در آغوش گرمش گرفت. خیلی زود همه‏ی خستگی‏ام فروریخت؛ همه‏ی آلام و دردهایم.
- خداوند دعایت را مستجاب کرد عبدالله و تو را به دین خود هدایت نمود!
به پایش افتادم.
- گواهی می‏دهم که تو حجت و امین خدا در میان بندگانش هستی!
او سر و رویم را گلباران کرد....

واقفیه:
پیروان این مذهب تا امامت امام هفتم را قبول دارند و به امام بعد از ایشان اعتقادی ندارند