تا گفتم ... گفت"محبوبه ناطق"
نشسته ام روبهروی ضریحت و دارم راز و نیاز میکنم، با او. تو شاهد باش.
تو شاهد باش که تا گفتم کاف، کبریتی آورد و زندگی ام را به آتش کشید، وقتی نگاهش را از من گرفت.
من اما میخواستم بگویم کمک!
تا گفتم ف فراموشم کرد گفت تو فراموشم کردی! میخواستم بگویم فقط نگاهی از تو مرا بس بود.
تا گفتم شین، شیدایی سینه چاکانش را به رخم کشید میخواستم بگویم شرمنده! بضاعتم اندک است، شرمنده.
تا
گفتم ت، تنهایم گذاشت و گفت تو را باد به کجا خواهد برد ای من ناتمام پر
از «منیت». نمی دانست از تنهایی چقدر میترسیدم از دستهایی که در خالی مه
و ابر «هیچ» را در آغوش میگرفتند.
تا گفتم لام گفتی سلامی و السلام تو
را بس با مردم این زمانه، بنده من! میخواستم بگویم لبهایم را میدوزند
مردم این زمانه وقتی نام تو را میبرم...



