نشسته ام روبه‌روی ضریحت و دارم راز و نیاز می‌کنم، با او. تو شاهد باش.
تو شاهد باش که  تا گفتم کاف، کبریتی آورد و زندگی ام را به  آتش کشید، وقتی نگاهش را از من گرفت.
من اما می‌خواستم بگویم کمک!
تا گفتم ف فراموشم کرد گفت تو فراموشم کردی! می‌خواستم بگویم فقط نگاهی از تو مرا بس بود.
تا گفتم شین، شیدایی سینه  چاکانش را به رخم کشید می‌خواستم بگویم شرمنده! بضاعتم اندک است، شرمنده.
تا گفتم ت، تنهایم گذاشت و گفت تو را باد به  کجا خواهد برد ای من ناتمام پر از «منیت». نمی دانست از تنهایی چقدر می‌ترسیدم از دستهایی که  در خالی مه  و ابر «هیچ» را در آغوش می‌گرفتند.
تا گفتم لام گفتی سلامی و السلام تو را بس با مردم این زمانه، بنده من! می‌خواستم بگویم لبهایم را می‌دوزند مردم این زمانه  وقتی نام تو را می‌برم.
تا گفتم میم گفت «ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم !»
دلم لرزید و زمزمه  وار گفتم: من را به  تازیانه  بی التفاتی ات رنجور نکن که «چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم» با تو می‌گفتم که  «چنانم من از این کرده  پشیمان که  نگو»
تا گفتم واو گفت وای بر تو ای انسان ظلومِ کوتاه دستِ کوتاه نگر کوتاه عمر، که  تو را در خُسران همواره و همیشگی  آفریدیم.
گفتم وای بر من اگر قدر آب حیاتی که  به  من چشانده ای و استسقا وار هنوز طلبش می‌کنم ندانم و عطش سخت دلم را فرو ننشانم.
تا گفتم ب گفت بیرون در چه  کرده ای که  درون آیی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم جسارتاً بهشتت را نمی خواهم «بارها» و«باد ها» و «باید ها» و «باشد ها» را از بیراهه ها بر تن رنجورم کشیدم که لحظه ای باد بویت را به  استشفاء دل کورم بیاورد تا که  بینا شود و جهنم بی تو برایم بهشت گردد.
تا گفتم ه گفت «هل يستوي الأعمى والبصير أفلا تتفكرون» (سوره  انعام آیه  50).                                                                                                                      
دیگر چیزی نگفتم های های گریه  کردم.