سپیده هشتم
بانام رضابه سینه هاگل بزنید بااشک به بارگاه اوپل بزنید
فرمودکه هرزمان گرفتارشدید بردامن مادست توسل بزنید
گلدسته ات کهکشانی است که سیاهی شب راتکذیب می کند٬پیرامون توهمه چیزبوی ملکوت می دهد٬کاشی های ایوانت واین سوال همیشه...که چگونه می توان آسمان رادرمربعی کوچک خلاصه کرد؟
پنجره فولاد٬التماس های گره خورده وبغض هایی که پیش پای توباز می شوند٬شاعری حنجره اش رادربادتکان می دهدوکلمات اوج می گیرندتاازدست تودانه برچینند...
تازه می فهمم کبوتربودن چه نعمتی است....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:6 توسط بخشي
|