خوشا! به حال غریبی که آشنای رضاست‏
سرش هماره به خاک در سرای رضاست‏
 
هزار آینه از نور کبریا دارد
دلی که در هوس روی دلگشای رضاست‏
 
ز بعد یاد خدا و رضای حضرت دوست‏
تمام باور و اندیشه‏اش، رضای رضاست‏
 
به گرد خانه طوافی ز جان و دل دارد
کبوتر دل من تا که در هوای رضاست‏
 
زلال نام رضا جاری دعای من است‏
نماز روز و شبانم به اقتدای رضاست‏
 
بدان که بی‏مددش، بنده را پناهی نیست‏
پناه بنده‏ی عاشق به التجای رضاست‏
 
نیرزد آن که دل و جان به پایش اندازم‏
نه هر متاع، سزاوار خاک پای رضاست‏
 
اگر نصیب ز دور زمان، مرا شادی‏ست‏
کمال مرحمت و بخشش و عطای رضاست‏
 
برای خاطر سبزش ترانه می‏خوانم‏
صفای خاطرم از عطر جانفزای رضاست‏
 
گره به بال من افتاده و دل‏زارم‏
در انتظار نگاه گره‏گشای رضاست‏
 
غریب نیستی ای دل! که «نسترن» می‏گفت:
خوشا! به حال غریبی که آشنای رضاست‏