خوشا! به حال غریبی که آشنای رضاست
خوشا! به حال غریبی که آشنای رضاست
سرش هماره به خاک در سرای رضاست
هزار آینه از نور کبریا دارد
دلی که در هوس روی دلگشای رضاست
ز بعد یاد خدا و رضای حضرت دوست
تمام باور و اندیشهاش، رضای رضاست
به گرد خانه طوافی ز جان و دل دارد
کبوتر دل من تا که در هوای رضاست
زلال نام رضا جاری دعای من است
نماز روز و شبانم به اقتدای رضاست
بدان که بیمددش، بنده را پناهی نیست
پناه بندهی عاشق به التجای رضاست
نیرزد آن که دل و جان به پایش اندازم
نه هر متاع، سزاوار خاک پای رضاست
اگر نصیب ز دور زمان، مرا شادیست
کمال مرحمت و بخشش و عطای رضاست
برای خاطر سبزش ترانه میخوانم
صفای خاطرم از عطر جانفزای رضاست
گره به بال من افتاده و دلزارم
در انتظار نگاه گرهگشای رضاست
غریب نیستی ای دل! که «نسترن» میگفت:
خوشا! به حال غریبی که آشنای رضاست
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ساعت 23:43 توسط بخشي
|