ناقل:ایت الله مجتهد شبستری(نماینده ولی فقیه در آذربایجان شرقی وامام جمه تبریز)

 از ا تو بوس که پیاده می شوند یکرا ست با تاکسی می روند به سمت حرم امام رضا(ع) .یک مرد ، یک زن و یک پسر بچه خوشگل و خوش زبان چهار- پنج ساله. مرد که کنار راننده نشسته است رو می کند به او می گوید:

اقای راننده، قربونت، بی زحمت ما را ببر به یک هتل که هم خوب باشد وهم نزدیک حرم.می خوام یک اتاق اجاره کنم که پنجرهاش رو به گنبد وگلدسته های طلایی امام رضا(ع) باز شود. راننده، همانطور که دارد دنده ماشین را عوض می کند، زیر چشمی نگاهی به مرد مسافر می ا ندازد و می پرسد: دفعه اولتان است که به مشهد آمدید؟ مرد مسافر آهی از ته دل می کشد و می گوید: اگر خدا قبول کند، بله. یعنی از بچگی عشق زیارت آقا را توی دلمان داشته ایم اما تا حالا آقا ما را نطلبیده بود. ولی ا نگار حالا دیگر ما را طلبیده است. اگر همه دنیا جمع شوند، تا آقا خودش نطلبیده فایده ای ندارد. خب، حالا اینطو است وشما میهمان آقا امام رضا هستید، می برمتان به یک هتل باحال رو به حرم. در همین حال، پسر بجه مسافر، شروع می کند به شرین زبانی کردن وپرسیدن سوالهای جورواجور:

بابا ! انجا را نگاه کن، چه اسباب بازی های قشنگی! مامان! ان بسر بچه را ببین، درست قد من است و دوچرخه سوار شده اس

را ننده از داخل اینه نگاهی به پسر بچه می اندازد، بعد هم رو می کند به مرد مسافر و می پرسد:

ماشالله همین یک آقازاده را دارید؟

ماشالله به جانتان.بله همین یک غلام زاده را داریم.

خدا برتان ببخشد. خیلی خوش زبان و دوست داشتنی است.اگر به پابوس اقا مشرف شدید،   یک دعایی هم برای ما بکنید، شاید اقا مشکل مارا هم حل کند.

مگر شما بچه ندارید ؟

راستش الان 12 سال است که ازدواج کردیم ولی هنوز که هنوز است این ارزو به دل من مانده است یکی به من بگوید،بابا!

امیدوارم که اقا به برکت وجود این اقای بزرگوار، دل شما را هم شاد کند.

انشالله.انشا الله. بفرماید این هم هتل ملائکه ........

 

ساک کوچک در دست  خانم و ساک بزرگ در دست آقا. اخرین پله ها را زیز پا می گذارند، خیس و عرق شده ونفس هایشان به شماره  ا فتاده است. پسر بچه هم که دارد به زحمت خود را از چند پله پایین تر به بالا می کشد غرغر کنان می گوید:

ای بابا! جا قحطی بود؟ من  که نمی توانم اینهمه پله را بالا بیام و پایین برم. چرا همان طبقه طبقه اول اتاق نگرفتید؟

خانم در حالی که ساک را بر روی زمین می گذارد، نفس نفس زنان وبا کلماتی متقاطع

جواب می دهد:

اخر مامان جان! از ان طبقه اول که جایی دیده نمی شود. از این طبقه همه جا دیده می شود.،حرم ، خیابان ها، پارک ها، ماشین ها، مغازه ها. این هم اتاق شماره هشت.به به، چه اتاق دلباز و راحتی ،از همه مهمتر ان پنجره رو به حضرتش!

با گفتن این کلمات ساکش را بر می دارد و وارد اتاق می شود. شوهر و فرزندش هم پشت سرش  وارد می شوند. همین که ساک ها در گوشه اتاق  بر روی زمین می گذارند، زن به سوی پنجره رفته، آن را باز می کند و همین که چشمش به گنبد طلایی امام رضا می افتد، خبر دار ایستاده و با چشمانی پر اشک،تعظیم کنان می گوید:

اسلام علیک یا علی ابن موسی الرضا.

وقتی بر می گردد می بیند شوهرش هم تعظیم کنان، دارد به امام رضا سلام می دهد.

چادرش را از روی سرش بر می دارد  و به روی تخت پرت می کند و همره با شوهرش به باز کردن ساک ها وجابجا نمودن وسایل مشغول می شود. در همین لحظه صدای گوشخراش ترمز دو اتو مبیل و برخورد آنها با یکدیگر از خیابان به گوش می رسد.

پسرک چهار-پنج ساله با سرعت به سوی پنجره می دود وخود را تا کمر از لبه آن بالا می کشد. پدر و مادر کودک تا می آیند بگویند(مواظب باش) کودک از پنجره به پایین پرت می شود وجیغ کشداری می کشد. وزن با تمام وجود فریاد می زند :

-        یا ا مام رضا، ما میهمان توایم به دادمان برس....

وبدون چادر وکفش از پله ها به سوی پایین می دود. شوهرش هم همراه با او، ناله کنان و بر سر زنان به سمت پایین می دود وهر چهار-پنج بله را یکی می کند. به خیابان که می رسند جمعیت زیادی را می ببینند که زیر پنجره اتاق انها جمع شده اند. با قدرت عجیب، مردم را کنار می زنند وخود را به وسط جمعیت می رسانند. باکمکل تعجب فرزند خود را می ببینند که بر روی پاهای خد ایستاده وهاج و واج به مردم نگاه می کند وهمینکه چشمش به پدر ومادر خود می افتدخودش را در آغوش مادر می اندازد و می زند زیرگریه.مادر سراپای او را انداز ورانداز می کند وهنگامی که از سلامتش مطمئن می شود او راچون جان شیرین در اغوش می کشد و می پرسد:

-        مادرجان!چطور شد از آن بالا افتادی پایین طوریت نشد؟!

وکودک همچنان که گریه می کند پاسخ می دهد:

-        وقتی به پایین پرت شدم، جیغ کشیدم. یکدفعه یک اقای خو شگل و خوشبو، مرا بین زمین واسمان گرفت وآهسته بر زمین گذاشت.بعدش هم غیب شد!