داستانکهايي از سيره رفتاري امام رضا (عليهالسلام)
از بزرگان مسيحيت بود، مامون ميخواست تا با استفاده از دانش او، شخصيت امام را در انظار عمومي خدشهدار کند. بسيار توانمند بحث ميکرد و ادعا داشت عيسي (عليهالسلام) خداست. امام صحبتهايش را شنيدند و گفتند: «تنها اشکالي که بر عيسي شما وارد ميدانيم اين است که خيلي کم نماز ميخواند و روزه ميگرفت.» فرياد مرد مسيحي بالا رفت که: «تو چگونه عالمي هستي؟ عيسي هر روز را روزه ميگرفت و شبها به عبادت ميپرداخت!» امام با طمانينه فرمودند: «براي چه کسي روزه ميگرفت و نماز ميخواند؟» مرد سکوت معني داري کرد.
سرگرم کارهايمان ميشديم و چنان از خود غافل بوديم که نميدانستيم با تعرق خود ديگران را ميرنجانيم. اما امام هميشه بوي بهشت ميداد. عالم آل محمد علي بن موسي الرضا(عليهالسلام) به ما ميفرمود: «سعي کنيد هر روز از عطر استفاده کنيد و اگر نتوانستيد يک روز در ميان و اگر نتوانستيد هر جمعه خود را معطر و خوش بو کنيد.»
هر دو مسافر بودند، وارد خراسان که شدند، آمدند نزد فرزند رسول خدا، ميخواستند تا حکم نمازشان را در سفر بدانند. حضرت رو کرد به يکي از آنها و فرمود: «نماز تو دو رکعتي است.» سپس خطاب به ديگري فرمود: «نماز تو 4 رکعتي است.» هر دو متعجب شدند که چگونه ميشود از يک مکان سفر را آغاز کنند و هر دو به يک مکان بيايند اما حکم نمازشان متفاوت از هم باشد. از حضرت علت اين تفاوت را جويا شدند، امام رئوفمان فرمود: «اما تو که نمازت دو رکعتي است چون به سفر حلال آمدهاي و هدفت ديدار و زيارت من است.... ولي ديگري هدفش ديدار طاغوت بوده و اين باعث ميشود که سفرش حرام باشد و در سفر حرام نماز 4 رکعتي تغييري نميکند.» آري امام از نيت قلبي هر دو آگاه بود.
علي بن شعيب ميگفت بر امام ابوالحسنرضا(عليهالسلام)وارد شدم. حضرت به من فرمود: «اي علي! با نعمتهاي خوش، همسايه باشيد (و قدر بدانيد) که گريز پايند. از گروهي که دور شوند ديگر به آنها بر نميگردند. اي علي! راستي که بدترين مردم کسي است که از نيازمند وارد شونده به خود دريغ کند و تنها غذا خورد.»
عدهاي از صوفيه آمده بودند و به امام اشکال ميکردند که امت به امامي نياز دارد که لباس خشن بر تن داشته باشد، طعامش ساده و مرکبش الاغ باشد. اما امام پاسخ داد: «مگر از امام توقعي جز اين است که به قسط و عدل رفتار کند و راست بگويد. عادلانه حکم کند و وعدههايش را عملي کند.» سپس اين آيه را خواند: «(اي پيامبر!) بگو چه کسي زينت الهي را که خداوند براي بندگانش پديد آورده و روزي پاکيزه او را حرام کرده است؟»
دل را به دريا زدم و به امام گفتم: «آقا جان مرا در دعاهايتان فراموش نکنيد.» امام خطاب به من فرمود: «خيال ميکني فراموشت ميکنم؟» با اطمينان گفتم: «نه!» امام پرسيدند: «از کجا ميداني؟» با غرور گفتم: «چون شما هميشه شيعيانتان را دعا مي کنيد. من هم يکي از آنها هستم.» اما گويا فقط اين نبود، براي اطمينان از علي بن موسيالرضا(عليهالسلام) پرسيدم: «مولاي من! غير از اين چيز ديگري هم هست؟» تمام وجود پرسش شد، امام فرمود: «هروقت خواستي ببيني چه قدر ياد تو هستم، ببين تو چه قدر ياد من هستي و من در نظرت چگونه هستم؟»
*حمام با بخار آب پوشيده بود، چهره هيچ کس قابل تشخيص نبود، مخصوصا براي پيرمرد که سوي چشمانش کم شده بود. از مرد رعنايي خواست تا کمکش کند، وقتي فهميد اين امام شيعيان و فرزند رسول خدا بوده که او را در حمام ياري کرده بسيار شرمنده شد و پوزش خواست. اما امام دلدارياش داد و بازهم با ليف شست و شويش داد.
* به همراه حضرت رضا(عليهالسلام) براي کاري به بيرون از شهر رفته بودم. از نزديکي دروازههاي طوس ميگذشتيم که صداي ناله و شيوني را شنيديم. صدا را که دنبال کرديم متوجه شديم کسي فوت کرده است. من مشغول تماشا بودم که يک دفعه ديدم مولايم از اسب پياده شد و به سوي جنازه رفت. آن را برداشت و مثل فرزندي که مادر را در بر ميگيرد در آغوش گرفت. من متعجب از اين رفتار امام ايستاده بودم که رويشان را به من کردند و فرمودند: کسي که جنازه دوستي از دوستان ما را تشييع کند از گناهانش پاک ميشود مثل روزي که از مادر متولد شده. فهميدم که ميخواهند در تشييع جنازه شرکت کنند و همراهشان شدم. تا لب قبر همراه جنازه رفتند و سپس مردم را به يک سو زده و نزديک ميت رفتند. دستشان را روي سينه ميت گذاشتند و فرمودند: اي فلاني، تو را به بهشت بشارت ميدهم که از اين ساعت ديگر ترسي بر تو نيست. پرسيدم: فدايت شوم؛ آيا اين مرد را ميشناختي؟ آخر اينجا سرزميني است که پيش از اين در آن قدم نگذاشتهاي! امام فرمود: مگر نميداني که اعمال شيعيان ما هر صبح و شب بر ما عرضه ميشود، پس هر کوتاهي که در اعمال آنها باشد از خدا ميخواهيم که از آن بگذرد و هر کار نيکي باشد براي صاحبش تقاضاي پاداش ميکنيم!
* مهمان امام بودم. هوا تاريک شده و ما در نور چراغ مشغول صحبت بوديم. بادي وزيد و فتيله چراغ خاموش شد. من دست دراز کردم تا فتيله را درست کنم که امام مانع من شدند و خود شخصا چراغ را روشن کردند و به من فرمودند: ما مردمي هستيم که از مهمانان خود کار نميکشيم!
* سالها در خدمت امام بودم. ايشان به من و تمام خدمتکارانشان فرموده بودند: اگر من براي کاري بالاي سرتان ايستادم و شما مشغول غذا خوردن بوديد تا زماني که غذايتان تمام نشده لازم نيست بلند شويد. در تمام اين سالها بارها ديدم که با بعضي از ما کار داشتند و صدايمان ميزدند و چون بقيه ميگفتند مشغول صرف غذا هستند، امام ميفرمود: راحتشان بگذاريد تا غذايشان تمام شود.
*رفته بودم ديدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکي شده بود و زيبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: هميشه تميز و آراسته باش مخصوصا براي همسرت. تو دلت ميخواهد وقتي مي روي خانه همسرت را ناآراسته ببيني؟ گفت: نه يابن رسول ا...! علي بن موسي فرمود: او هم از تو چنين انتظاري دارد. اين کار علاوه بر پاداش نزد خدا باعث پاکدامني خانواده ميشود.
* فرمانده لشکر بودم. هارون دستور داده بود تمام خانههاي آل ابوطالب را در مدينه غارت کنيم. نوبت خانه علي بن موسي رسيد. آماده بوديم که حمله کنيم به اهل خانه و طلا و جواهر از سر و گردن زنان باز کنيم. اما انگار اين بار فرق ميکرد. با چنان قاطعيتي در آستانه در ايستاده بود که حتي در دل من که «جلودي» بودم و از شجاعترين فرماندهان سپاه، لرزه افتاد. همه زنان را جمع کرده بود در يک اتاق و گفت خودم زيورآلاتشان را به تو ميدهم. شما وارد نشويد. قبول نکردم. سوگند ياد کرد که چيزي جا نگذارد. نميدانم هيبتش با من چه کرد در آن لحظه. از آن سالها هنوز هم در فکرش هستم. در فکر اينکه چگونه من، جلودي، بيرحمترين فرمانده سپاه رام او شدم؟ بازي روزگار را ميبيني؟ عجب بخت و اقبالي دارم من! بعد از سالها خوش خدمتي زماني مورد غضب خليفه واقع شدم که علي بن موسي وليعهدش است. حتما ميخواهد تلافي آن غارت بيرحمانه را بکند. اگر کوچکترين اميدي هم داشتم که مامون مرا ببخشد با آمدن او در زندان به کلي نابود شد. اصلا دارد چه در گوش خليفه نجوا ميکند؟ حتما تقاضاي قتل مرا دارد. تمام تنم ميلرزيد. يک دفعه صداي خودم را شنيدم که داشتم فرياد ميزدم: خليفه تو را به خدا قسم ميدهم که به گفته او دربا ره من عمل نکن! تو را به خدا! به خاطر همه خدمتي که برايت کردهام حرف او را گوش نکن!
مامون پوزخندي زد و گفت: خودت سوگند خوردي که گفته علي بن موسي را دربارهات عمل نکنم! او از من خواست که تو را ببخشم. حالا که خودت ميخواهي به حرفش گوش نميکنم، گردنش را بزنيد!
*با امام وارد خانه شدم. غلامانشان مشغول بنايي بودند. حضرت در ميان آنها غريبهاي ديدند و پرسيدند: اين کيست؟
گفتند: به ما کمک ميکند و در عوض چيزي به او خواهيم داد.
فرمود: مزدش را تعيين کردهايد؟
گفتند: نه، هرچه بدهيم ميپذيرد!
من که ديدم امام از اين سخن آنان ناراحت شدند، گفتم: فدايتان شوم خودتان را ناراحت نکنيد. امام فرمودند: من بارها به اينها گفتهام که هيچکس را براي کاري نياوريد مگر آنکه قبلا مزدش را تعيين کنيد و قرارداد ببنديد. چون اگر کسي بدون قرارداد و تعيين مزد کاري انجام دهد حتي اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان ميکند کم دادهاي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کردهاي و اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي حتي اگر کم و ناچيز باشد ميفهمد بيشتر دادهاي و سپاسگزار خواهد بود.
* نيازمند بودم و محتاج. ديدم مرد بلند قامت و با وقاري با همراهانش از کوچه رد ميشود. نزديکش رفتم و گفتم: به مقدار جوانمردي خود به من چيزي ببخش! گفت: نميتوانم! تعجب کردم. گفتم: پس به اندازه جوانمردي خودم به من ببخش! قبول کرد و دويست دينار اشرفي به من داد. در حيرت آن منع اول و اين بخشش زياد مانده بودم پس نزديک يکي از همراهانش شدم و گفتم: ايشان که اينقدر کريماند چرا درخواست اولم را بي جواب گذاشتند؟ مرد لبخندي زد و گفت: او علي بن موسي الرضاست. اگر تمام دارايياش را هم ببخشد کمتر از مقداريست که جوانمردياش اقتضاي آن را دارد.
* امام بالاي مجلس نشسته بود و به سئوالات بزرگان و عالمان ديگر مذاهب پاسخ مي گفت. نوبت رسيد به عمران صابي، کسي که بسيار مجادله مي کرد و به تثليث معتقد بود. مي گفت تا به حال هيچ کس نتوانسته او را متقاعد کند. اجازه خواست تا سئوالي بپرسد. امام فرمودند بپرس اما با انصاف باش. شروع کرد به پرسيدن، مدام مي پرسيد و امام هم با آرامش سئوالات او را پاسخ مي دادند. پاسخ هاي امام چنان تاثيري داشتند که در روح او اثرگذار بودند. در ميان گفت و گوي شان ناگهان صداي اذان بلند شد و امام از جاي خود برخواستند. عمران گفت: « اي بزرگوار دلم دارد نرم مي شود و کم کم حقيقت را احساس مي کنم، ادامه بده!» اما امام ادامه صحبت را موکول کردند به پس از خواندن نماز. قلب عمران با رفتار عملي امام نرم شد و آماده پذيرفتن حقيقت شد.
نویسنده گان:(سيد مصطفي صابري-غزالهصباغيان)
منبع:روزنامه خراسان
سرگرم کارهايمان ميشديم و چنان از خود غافل بوديم که نميدانستيم با تعرق خود ديگران را ميرنجانيم. اما امام هميشه بوي بهشت ميداد. عالم آل محمد علي بن موسي الرضا(عليهالسلام) به ما ميفرمود: «سعي کنيد هر روز از عطر استفاده کنيد و اگر نتوانستيد يک روز در ميان و اگر نتوانستيد هر جمعه خود را معطر و خوش بو کنيد.»
هر دو مسافر بودند، وارد خراسان که شدند، آمدند نزد فرزند رسول خدا، ميخواستند تا حکم نمازشان را در سفر بدانند. حضرت رو کرد به يکي از آنها و فرمود: «نماز تو دو رکعتي است.» سپس خطاب به ديگري فرمود: «نماز تو 4 رکعتي است.» هر دو متعجب شدند که چگونه ميشود از يک مکان سفر را آغاز کنند و هر دو به يک مکان بيايند اما حکم نمازشان متفاوت از هم باشد. از حضرت علت اين تفاوت را جويا شدند، امام رئوفمان فرمود: «اما تو که نمازت دو رکعتي است چون به سفر حلال آمدهاي و هدفت ديدار و زيارت من است.... ولي ديگري هدفش ديدار طاغوت بوده و اين باعث ميشود که سفرش حرام باشد و در سفر حرام نماز 4 رکعتي تغييري نميکند.» آري امام از نيت قلبي هر دو آگاه بود.
علي بن شعيب ميگفت بر امام ابوالحسنرضا(عليهالسلام)وارد شدم. حضرت به من فرمود: «اي علي! با نعمتهاي خوش، همسايه باشيد (و قدر بدانيد) که گريز پايند. از گروهي که دور شوند ديگر به آنها بر نميگردند. اي علي! راستي که بدترين مردم کسي است که از نيازمند وارد شونده به خود دريغ کند و تنها غذا خورد.»
عدهاي از صوفيه آمده بودند و به امام اشکال ميکردند که امت به امامي نياز دارد که لباس خشن بر تن داشته باشد، طعامش ساده و مرکبش الاغ باشد. اما امام پاسخ داد: «مگر از امام توقعي جز اين است که به قسط و عدل رفتار کند و راست بگويد. عادلانه حکم کند و وعدههايش را عملي کند.» سپس اين آيه را خواند: «(اي پيامبر!) بگو چه کسي زينت الهي را که خداوند براي بندگانش پديد آورده و روزي پاکيزه او را حرام کرده است؟»
دل را به دريا زدم و به امام گفتم: «آقا جان مرا در دعاهايتان فراموش نکنيد.» امام خطاب به من فرمود: «خيال ميکني فراموشت ميکنم؟» با اطمينان گفتم: «نه!» امام پرسيدند: «از کجا ميداني؟» با غرور گفتم: «چون شما هميشه شيعيانتان را دعا مي کنيد. من هم يکي از آنها هستم.» اما گويا فقط اين نبود، براي اطمينان از علي بن موسيالرضا(عليهالسلام) پرسيدم: «مولاي من! غير از اين چيز ديگري هم هست؟» تمام وجود پرسش شد، امام فرمود: «هروقت خواستي ببيني چه قدر ياد تو هستم، ببين تو چه قدر ياد من هستي و من در نظرت چگونه هستم؟»
*حمام با بخار آب پوشيده بود، چهره هيچ کس قابل تشخيص نبود، مخصوصا براي پيرمرد که سوي چشمانش کم شده بود. از مرد رعنايي خواست تا کمکش کند، وقتي فهميد اين امام شيعيان و فرزند رسول خدا بوده که او را در حمام ياري کرده بسيار شرمنده شد و پوزش خواست. اما امام دلدارياش داد و بازهم با ليف شست و شويش داد.
* به همراه حضرت رضا(عليهالسلام) براي کاري به بيرون از شهر رفته بودم. از نزديکي دروازههاي طوس ميگذشتيم که صداي ناله و شيوني را شنيديم. صدا را که دنبال کرديم متوجه شديم کسي فوت کرده است. من مشغول تماشا بودم که يک دفعه ديدم مولايم از اسب پياده شد و به سوي جنازه رفت. آن را برداشت و مثل فرزندي که مادر را در بر ميگيرد در آغوش گرفت. من متعجب از اين رفتار امام ايستاده بودم که رويشان را به من کردند و فرمودند: کسي که جنازه دوستي از دوستان ما را تشييع کند از گناهانش پاک ميشود مثل روزي که از مادر متولد شده. فهميدم که ميخواهند در تشييع جنازه شرکت کنند و همراهشان شدم. تا لب قبر همراه جنازه رفتند و سپس مردم را به يک سو زده و نزديک ميت رفتند. دستشان را روي سينه ميت گذاشتند و فرمودند: اي فلاني، تو را به بهشت بشارت ميدهم که از اين ساعت ديگر ترسي بر تو نيست. پرسيدم: فدايت شوم؛ آيا اين مرد را ميشناختي؟ آخر اينجا سرزميني است که پيش از اين در آن قدم نگذاشتهاي! امام فرمود: مگر نميداني که اعمال شيعيان ما هر صبح و شب بر ما عرضه ميشود، پس هر کوتاهي که در اعمال آنها باشد از خدا ميخواهيم که از آن بگذرد و هر کار نيکي باشد براي صاحبش تقاضاي پاداش ميکنيم!
* مهمان امام بودم. هوا تاريک شده و ما در نور چراغ مشغول صحبت بوديم. بادي وزيد و فتيله چراغ خاموش شد. من دست دراز کردم تا فتيله را درست کنم که امام مانع من شدند و خود شخصا چراغ را روشن کردند و به من فرمودند: ما مردمي هستيم که از مهمانان خود کار نميکشيم!
* سالها در خدمت امام بودم. ايشان به من و تمام خدمتکارانشان فرموده بودند: اگر من براي کاري بالاي سرتان ايستادم و شما مشغول غذا خوردن بوديد تا زماني که غذايتان تمام نشده لازم نيست بلند شويد. در تمام اين سالها بارها ديدم که با بعضي از ما کار داشتند و صدايمان ميزدند و چون بقيه ميگفتند مشغول صرف غذا هستند، امام ميفرمود: راحتشان بگذاريد تا غذايشان تمام شود.
*رفته بودم ديدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکي شده بود و زيبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: هميشه تميز و آراسته باش مخصوصا براي همسرت. تو دلت ميخواهد وقتي مي روي خانه همسرت را ناآراسته ببيني؟ گفت: نه يابن رسول ا...! علي بن موسي فرمود: او هم از تو چنين انتظاري دارد. اين کار علاوه بر پاداش نزد خدا باعث پاکدامني خانواده ميشود.
* فرمانده لشکر بودم. هارون دستور داده بود تمام خانههاي آل ابوطالب را در مدينه غارت کنيم. نوبت خانه علي بن موسي رسيد. آماده بوديم که حمله کنيم به اهل خانه و طلا و جواهر از سر و گردن زنان باز کنيم. اما انگار اين بار فرق ميکرد. با چنان قاطعيتي در آستانه در ايستاده بود که حتي در دل من که «جلودي» بودم و از شجاعترين فرماندهان سپاه، لرزه افتاد. همه زنان را جمع کرده بود در يک اتاق و گفت خودم زيورآلاتشان را به تو ميدهم. شما وارد نشويد. قبول نکردم. سوگند ياد کرد که چيزي جا نگذارد. نميدانم هيبتش با من چه کرد در آن لحظه. از آن سالها هنوز هم در فکرش هستم. در فکر اينکه چگونه من، جلودي، بيرحمترين فرمانده سپاه رام او شدم؟ بازي روزگار را ميبيني؟ عجب بخت و اقبالي دارم من! بعد از سالها خوش خدمتي زماني مورد غضب خليفه واقع شدم که علي بن موسي وليعهدش است. حتما ميخواهد تلافي آن غارت بيرحمانه را بکند. اگر کوچکترين اميدي هم داشتم که مامون مرا ببخشد با آمدن او در زندان به کلي نابود شد. اصلا دارد چه در گوش خليفه نجوا ميکند؟ حتما تقاضاي قتل مرا دارد. تمام تنم ميلرزيد. يک دفعه صداي خودم را شنيدم که داشتم فرياد ميزدم: خليفه تو را به خدا قسم ميدهم که به گفته او دربا ره من عمل نکن! تو را به خدا! به خاطر همه خدمتي که برايت کردهام حرف او را گوش نکن!
مامون پوزخندي زد و گفت: خودت سوگند خوردي که گفته علي بن موسي را دربارهات عمل نکنم! او از من خواست که تو را ببخشم. حالا که خودت ميخواهي به حرفش گوش نميکنم، گردنش را بزنيد!
*با امام وارد خانه شدم. غلامانشان مشغول بنايي بودند. حضرت در ميان آنها غريبهاي ديدند و پرسيدند: اين کيست؟
گفتند: به ما کمک ميکند و در عوض چيزي به او خواهيم داد.
فرمود: مزدش را تعيين کردهايد؟
گفتند: نه، هرچه بدهيم ميپذيرد!
من که ديدم امام از اين سخن آنان ناراحت شدند، گفتم: فدايتان شوم خودتان را ناراحت نکنيد. امام فرمودند: من بارها به اينها گفتهام که هيچکس را براي کاري نياوريد مگر آنکه قبلا مزدش را تعيين کنيد و قرارداد ببنديد. چون اگر کسي بدون قرارداد و تعيين مزد کاري انجام دهد حتي اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان ميکند کم دادهاي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کردهاي و اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي حتي اگر کم و ناچيز باشد ميفهمد بيشتر دادهاي و سپاسگزار خواهد بود.
* نيازمند بودم و محتاج. ديدم مرد بلند قامت و با وقاري با همراهانش از کوچه رد ميشود. نزديکش رفتم و گفتم: به مقدار جوانمردي خود به من چيزي ببخش! گفت: نميتوانم! تعجب کردم. گفتم: پس به اندازه جوانمردي خودم به من ببخش! قبول کرد و دويست دينار اشرفي به من داد. در حيرت آن منع اول و اين بخشش زياد مانده بودم پس نزديک يکي از همراهانش شدم و گفتم: ايشان که اينقدر کريماند چرا درخواست اولم را بي جواب گذاشتند؟ مرد لبخندي زد و گفت: او علي بن موسي الرضاست. اگر تمام دارايياش را هم ببخشد کمتر از مقداريست که جوانمردياش اقتضاي آن را دارد.
* امام بالاي مجلس نشسته بود و به سئوالات بزرگان و عالمان ديگر مذاهب پاسخ مي گفت. نوبت رسيد به عمران صابي، کسي که بسيار مجادله مي کرد و به تثليث معتقد بود. مي گفت تا به حال هيچ کس نتوانسته او را متقاعد کند. اجازه خواست تا سئوالي بپرسد. امام فرمودند بپرس اما با انصاف باش. شروع کرد به پرسيدن، مدام مي پرسيد و امام هم با آرامش سئوالات او را پاسخ مي دادند. پاسخ هاي امام چنان تاثيري داشتند که در روح او اثرگذار بودند. در ميان گفت و گوي شان ناگهان صداي اذان بلند شد و امام از جاي خود برخواستند. عمران گفت: « اي بزرگوار دلم دارد نرم مي شود و کم کم حقيقت را احساس مي کنم، ادامه بده!» اما امام ادامه صحبت را موکول کردند به پس از خواندن نماز. قلب عمران با رفتار عملي امام نرم شد و آماده پذيرفتن حقيقت شد.
نویسنده گان:(سيد مصطفي صابري-غزالهصباغيان)
منبع:روزنامه خراسان
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 0:16 توسط بخشي
|