پیکر شفایافتة امام رضا(ع) مشهد رفت(محمود جان قربانی)
سر از پا نمی شناختم، خیلی خوشحال بودم. بالاخره روزیم شده بود که بروم پابوس آقا؛ آن هم در کنار خانواده. دو، سه روزی به زمان حرکت مانده بود. دلهره داشتم، شاید به خاطر این که برای اولین بار بود که به زیارت آقا می رفتم.
بالاخره روز حرکت فرا رسید. همه در مسجد جمع شدیم. بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت، به سمت اتوبوس حرکت کردیم. بیرون مسجد غوغایی بود؛ یکی اسفند دود می کرد، یکی قرآن بالای سر زائران می گرفت که از زیر آن رد شوند و زمزمة صلوات و التماس دعا که محله را پر کرده بود. سوار شدیم. پدر شهیدی که همیشه در صف های نماز جماعت پیش قدم بود، جلوی اتوبوس نشسته و در حال فرستادن صلوات بود. بین صلوات ها هم با کسانی که سوار می شدند، به گرمی برخورد می کرد.
صندلی های جلو زودتر پر شده بود. عقب اتوبوس چند صندلی خالی بود؛ نشستم. پیرمرد آخرین صلوات را برای پیش رو داشتن سفری بی خطر فرستاد و همین طور که جمعیت صلوات می فرستادند، اتوبوس حرکت کرد. پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم؛ کم کم از مسجد و خانواده های زائران که برای بدرقه آمده بودند، دور می شد یم.
توی اتوبوس، مادر شهید «میرباقری» را دیدم؛ مادر یکی از شهیدان مسجدمان که ماجرای زیبا و عجیب در رابطه با امام رضا(ع) داشت. من هر وقت نام امام رضا(ع) را می شنیدم، ناخودآگاه به یاد این شهید می افتادم. در طول مسیر ماجرای شهید میرباقری ذهنم را مشغول کرده بود؛ به طوری که کم تر متوجه مسیر می شدم. بالاخره به مشهد و محل اقامتمان که حسینیه ای در کوچه، پس کوچه های یکی از خیابان های اصلی اطراف حرم بود، رسیدیم. مادر و خواهرم به قسمت پایین حسینیه که برای خانم ها آماده شده بود، رفتند. من هم که خیلی بی تاب بودم، پس از انجام آداب اولیة زیارت که از سفارش های امام جماعت مسجد در گوشم مانده بود به سمت حرم حرکت کردم. هنوز هم دلهره داشتم و در راه ذکر می گفتم. تا حرم را جلوی چشمانم دیدم، اذن دخول را خواندم و وارد حرم مطهر شدم. واقعاً زیبا بود؛ گویی بهشت در پیش رویم بود. غم هایم را فراموش کرده بودم و همة غمم شده بود دیدن ضریح.
از صحن قدس به صحن دیگری رفتم و وارد شبستان شدم. خیلی شلوغ بود. پس از زیارت و نماز، به صحن گوهرشاد رفتم و ناخودآگاه در کنار در اصلی صحن نشستم. محو در زیبایی کاشی کاری و گنبد صحن گوهرشاد بودم که صدای «لا اله الا الله» نظرم را جلب کرد. در گوشه ای از صحن، جمعیتی انبوه، تکبیرگو به سمت ضریح در حرکت بودند. کمی جلوتر رفتم. مردم جنازه ای را برای طواف و تبرک آورده بودند. ناگهان به یاد ماجرای تشییع جنازة شهید میرباقری افتادم. ماجرا برمی گشت به سال ها پیش؛ سال هایی که کسی فکرش را هم نمی کرد که در محله شان فرزندی به دنیا بیاید که بعد ها باعث خیر و برکت محله شود و مردم حاجتشان را از او بگیرند.
در جنوب تهران و در نزدیکی مسجد امام سجاد(ع)، محله ای که به نام پربرکت مسجد، محلة سجاد(ع)1 نام گرفته بود، خانواده ای از قشر متوسط و متدین زندگی می کردند. پدر خانواده در نهایت زهد و قناعت می زیست و همواره خانواده اش را به دین داری سفارش می کرد. آن ها پس از مدتی صاحب پسری شدند که نامش را «قاسم» گذاشتند. قاسم پسر عجیبی بود و کارهایی می کرد که از سن وسال کم او بعید بود. دوران کودکی را پشت سر می گذاشت که انقلاب شروع شد. قاسم در مدرسه و مسجد به فعالیت های سیاسی می پرداخت؛ به همین خاطر رفت وآمدش با بچه های مسجد بیش تر شده بود. او هم مانند دیگران عاشق و گوش به فرمان امام شده بود و به جمع یاران امام امت پیوسته بود.
او علاقة خاصی به اهل بیت(ع)؛ به ویژه امام رضا(ع) داشت و پس از شنیدن ماجرای شفا پیدا کردنش توسط امام رضا(ع)، ارادتش به ایشان دوچندان شده بود. ماجرا به کودکی اش برمی گشت. قاسم در کودکی، زمانی که پنج سال بیش تر نداشت، دچار فلج اطفال شده و همة دکتر ها جوابش کرده بودند. مادرش که زن با خدایی بود، هر شب به مسجد محل می آمد و در خلوت خود، برای فرزندش دعا می کرد. روزی که در گوشة مسجد، دل شکسته در حال دعا بود، به امام رضا(ع) متوسل شد و نذر کرد که اگر پسرش شفا یافت، او را خدمت گذار راه دفاع از اسلام کند.
چند روز بعد به اصرار مادر، او را به مشهد مقدس بردند و قاسم در صحن گوهرشاد و بین نماز ظهر و عصر، شفایش را از امام رضا (ع) گرفت.
سال ها از این ماجرا گذشت. هنوز مردم طعم شیرین پیروزی انقلاب اسلامی را نچشیده بودند که جنگ بر کشور تحمیل شد و امام که همة وجود قاسم، هم مسجدی هایش و مردم را پُر کرده بود، دستور جهاد داد. امتحانی سخت در پیش روی جوانان تازه انقلاب کرده و سربلند بیرون آمده، قرار گرفت. قاسم هم مانند دیگر دوستان بسیجی اش به جبهه های حق علیه باطل شتافت، تا هم نذر مادر را ادا کند و هم فرمان امام را لبیک گوید. قاسم هم مانند دیگران، آرزو هایی برای خود و زندگیش داشت. یکی از آن ها این بود که به زیارت کسی که سلامتی اش را مدیون او بود، برود. ولی آرزوی زیارت بر دلش ماند. سید قاسم در جبهه ها به خاطر ازخودگذشتگی و مهربانی اش زبان زد خاص و عام بود و رزمنده ها به او علاقه مند بودند.
قاسم بالاخره در عملیاتی در فکه به درجة شهادت نائل آمد. خبر شهادتش خیلی زود در محل پیچید و غوغایی به پا شد. همة کسانی که او را می شناختند، در محل و مسجد حاضر و آمادة استقبال از جنازه اش شدند؛ اما جنازة قاسم به خیال ما زمینی ها به اشتباه به مشهد مقدس جایی که تا آخرین لحظه آرزوی زیارتش را داشت رفت و طواف داده شد. مسئولان پس از بررسی متوجه اشتباه خود شدند و جنازة قاسم را به تهران و محله اش برگرداندند.
پس از یک تشیع با شکوه، قاسم در گلزار شهدای یافت آباد آرام گرفت. کسانی که از ماجرای سید قاسم و امام رضا(ع) خبر داشتند، رفتن جنازه اش به مشهد را رابطة عاشق و معشوق قلمداد کردند؛ گویی این راه، راهی بود که به همگان وفای قاسم به مولایش امام رضا(ع) را ثابت کرد.
هم اکنون مزار قاسم در گلزار شهدا زیارتگاه عشاق ولایت است. چه زیبا فرمود حافظ:
آنان که خاک را به هنر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
پی نوشت ه
(1) محله و مسجد امام سجاد(ع) در منطقة 17 امام زاده حسن(ع)، خیابان سجاد شمالی، خیابان فروردین واقع است.
(2) این داستان واقعی و برگرفته از زندگی نامه و شهادت شهید میرباقری می باشد.
منبع:نشریه امتداد
بالاخره روز حرکت فرا رسید. همه در مسجد جمع شدیم. بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت، به سمت اتوبوس حرکت کردیم. بیرون مسجد غوغایی بود؛ یکی اسفند دود می کرد، یکی قرآن بالای سر زائران می گرفت که از زیر آن رد شوند و زمزمة صلوات و التماس دعا که محله را پر کرده بود. سوار شدیم. پدر شهیدی که همیشه در صف های نماز جماعت پیش قدم بود، جلوی اتوبوس نشسته و در حال فرستادن صلوات بود. بین صلوات ها هم با کسانی که سوار می شدند، به گرمی برخورد می کرد.
صندلی های جلو زودتر پر شده بود. عقب اتوبوس چند صندلی خالی بود؛ نشستم. پیرمرد آخرین صلوات را برای پیش رو داشتن سفری بی خطر فرستاد و همین طور که جمعیت صلوات می فرستادند، اتوبوس حرکت کرد. پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم؛ کم کم از مسجد و خانواده های زائران که برای بدرقه آمده بودند، دور می شد یم.
توی اتوبوس، مادر شهید «میرباقری» را دیدم؛ مادر یکی از شهیدان مسجدمان که ماجرای زیبا و عجیب در رابطه با امام رضا(ع) داشت. من هر وقت نام امام رضا(ع) را می شنیدم، ناخودآگاه به یاد این شهید می افتادم. در طول مسیر ماجرای شهید میرباقری ذهنم را مشغول کرده بود؛ به طوری که کم تر متوجه مسیر می شدم. بالاخره به مشهد و محل اقامتمان که حسینیه ای در کوچه، پس کوچه های یکی از خیابان های اصلی اطراف حرم بود، رسیدیم. مادر و خواهرم به قسمت پایین حسینیه که برای خانم ها آماده شده بود، رفتند. من هم که خیلی بی تاب بودم، پس از انجام آداب اولیة زیارت که از سفارش های امام جماعت مسجد در گوشم مانده بود به سمت حرم حرکت کردم. هنوز هم دلهره داشتم و در راه ذکر می گفتم. تا حرم را جلوی چشمانم دیدم، اذن دخول را خواندم و وارد حرم مطهر شدم. واقعاً زیبا بود؛ گویی بهشت در پیش رویم بود. غم هایم را فراموش کرده بودم و همة غمم شده بود دیدن ضریح.
از صحن قدس به صحن دیگری رفتم و وارد شبستان شدم. خیلی شلوغ بود. پس از زیارت و نماز، به صحن گوهرشاد رفتم و ناخودآگاه در کنار در اصلی صحن نشستم. محو در زیبایی کاشی کاری و گنبد صحن گوهرشاد بودم که صدای «لا اله الا الله» نظرم را جلب کرد. در گوشه ای از صحن، جمعیتی انبوه، تکبیرگو به سمت ضریح در حرکت بودند. کمی جلوتر رفتم. مردم جنازه ای را برای طواف و تبرک آورده بودند. ناگهان به یاد ماجرای تشییع جنازة شهید میرباقری افتادم. ماجرا برمی گشت به سال ها پیش؛ سال هایی که کسی فکرش را هم نمی کرد که در محله شان فرزندی به دنیا بیاید که بعد ها باعث خیر و برکت محله شود و مردم حاجتشان را از او بگیرند.
در جنوب تهران و در نزدیکی مسجد امام سجاد(ع)، محله ای که به نام پربرکت مسجد، محلة سجاد(ع)1 نام گرفته بود، خانواده ای از قشر متوسط و متدین زندگی می کردند. پدر خانواده در نهایت زهد و قناعت می زیست و همواره خانواده اش را به دین داری سفارش می کرد. آن ها پس از مدتی صاحب پسری شدند که نامش را «قاسم» گذاشتند. قاسم پسر عجیبی بود و کارهایی می کرد که از سن وسال کم او بعید بود. دوران کودکی را پشت سر می گذاشت که انقلاب شروع شد. قاسم در مدرسه و مسجد به فعالیت های سیاسی می پرداخت؛ به همین خاطر رفت وآمدش با بچه های مسجد بیش تر شده بود. او هم مانند دیگران عاشق و گوش به فرمان امام شده بود و به جمع یاران امام امت پیوسته بود.
او علاقة خاصی به اهل بیت(ع)؛ به ویژه امام رضا(ع) داشت و پس از شنیدن ماجرای شفا پیدا کردنش توسط امام رضا(ع)، ارادتش به ایشان دوچندان شده بود. ماجرا به کودکی اش برمی گشت. قاسم در کودکی، زمانی که پنج سال بیش تر نداشت، دچار فلج اطفال شده و همة دکتر ها جوابش کرده بودند. مادرش که زن با خدایی بود، هر شب به مسجد محل می آمد و در خلوت خود، برای فرزندش دعا می کرد. روزی که در گوشة مسجد، دل شکسته در حال دعا بود، به امام رضا(ع) متوسل شد و نذر کرد که اگر پسرش شفا یافت، او را خدمت گذار راه دفاع از اسلام کند.
چند روز بعد به اصرار مادر، او را به مشهد مقدس بردند و قاسم در صحن گوهرشاد و بین نماز ظهر و عصر، شفایش را از امام رضا (ع) گرفت.
سال ها از این ماجرا گذشت. هنوز مردم طعم شیرین پیروزی انقلاب اسلامی را نچشیده بودند که جنگ بر کشور تحمیل شد و امام که همة وجود قاسم، هم مسجدی هایش و مردم را پُر کرده بود، دستور جهاد داد. امتحانی سخت در پیش روی جوانان تازه انقلاب کرده و سربلند بیرون آمده، قرار گرفت. قاسم هم مانند دیگر دوستان بسیجی اش به جبهه های حق علیه باطل شتافت، تا هم نذر مادر را ادا کند و هم فرمان امام را لبیک گوید. قاسم هم مانند دیگران، آرزو هایی برای خود و زندگیش داشت. یکی از آن ها این بود که به زیارت کسی که سلامتی اش را مدیون او بود، برود. ولی آرزوی زیارت بر دلش ماند. سید قاسم در جبهه ها به خاطر ازخودگذشتگی و مهربانی اش زبان زد خاص و عام بود و رزمنده ها به او علاقه مند بودند.
قاسم بالاخره در عملیاتی در فکه به درجة شهادت نائل آمد. خبر شهادتش خیلی زود در محل پیچید و غوغایی به پا شد. همة کسانی که او را می شناختند، در محل و مسجد حاضر و آمادة استقبال از جنازه اش شدند؛ اما جنازة قاسم به خیال ما زمینی ها به اشتباه به مشهد مقدس جایی که تا آخرین لحظه آرزوی زیارتش را داشت رفت و طواف داده شد. مسئولان پس از بررسی متوجه اشتباه خود شدند و جنازة قاسم را به تهران و محله اش برگرداندند.
پس از یک تشیع با شکوه، قاسم در گلزار شهدای یافت آباد آرام گرفت. کسانی که از ماجرای سید قاسم و امام رضا(ع) خبر داشتند، رفتن جنازه اش به مشهد را رابطة عاشق و معشوق قلمداد کردند؛ گویی این راه، راهی بود که به همگان وفای قاسم به مولایش امام رضا(ع) را ثابت کرد.
هم اکنون مزار قاسم در گلزار شهدا زیارتگاه عشاق ولایت است. چه زیبا فرمود حافظ:
آنان که خاک را به هنر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
پی نوشت ه
(1) محله و مسجد امام سجاد(ع) در منطقة 17 امام زاده حسن(ع)، خیابان سجاد شمالی، خیابان فروردین واقع است.
(2) این داستان واقعی و برگرفته از زندگی نامه و شهادت شهید میرباقری می باشد.
منبع:نشریه امتداد
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 18:6 توسط بخشي
|