دست ها برای که بالا می روند؟
دستش را بالا ميبرد و ميگويد اجازه خانم! مهسا هنوز نيومده. خندهام ميگيرد حتي توي حرم هم به خاطر گفتن حرفي يا اجازه براي صحبت كردن، دستش را بالا ميبرد. دستي كه آمده اينجا تا از اين پس تنها براي خدا بالا برود.
يكي يكي، منظم، پشت سر هم ايستادهاند. يك چادر سفيد كه در حاشيهاش به فاصله دوسانتي متر از لبه چادر با يك روبان صورتي رنگ دور دوزي شده است، مقنعهاي سفيد با همان حاشيههاي دور دوزي شده صورتي رنگ. مانتو و شلوارهاي طوسي و يك كيف پارچهاي صورتي رنگ كه شايد براي گذاشتن اولين هديه جشن تكليفشان همراه دارند. جلوي درب دارالهدايه صف بستهاند. همان جا ميايستم و با لبخند بدرقهاشان ميكنم، به بعضيهايشان سلام ميكنم و ميگويم: دختر خوب! موهات ديده ميشه ها! حالا ديگه بزرگ شدي! جواب سلامم را ميدهد و با خندهاي از سر رضايت تا اين جمله را ميشنود دستش را به سمت موهايش ميبرد. يك گروه ديگر با يك مدل چادر و كيف و مقنعه و مانتو و شلوار ديگر هم از دارالهدايه بيرون ميآيند. همهمهاشان توجه زائران را جلب ميكند. خانمي كه از كنارم رد ميشود با خنده ميگويد: چقدر نازند، نه؟! من هم سرم را به نشانه تاييد تكان ميدهم و ماشاءاللهي ميگويم و دوباره با خنده از هم دور ميشويم.
بعد از يك ساعت بنا به دلايلي كه مجبور ميشوم پُستم را عوض كنم و حوض را تحويل بگيرم يكي از همان دخترهاي خوب به همراه مادرش نزديك ميشوند. تا ميخواهد جورابش را در بياورد ميگويم: مگه تو الان ديگه به سن تكليف نرسيدي؟ روبرويم ايستاده، نگاهي به مادرش ميكند و جواب ميدهد: بله! خودم را به طرفش خم ميكنم و ميگويم: حالا ديگه تو هم بايد مثل مامانت بايد مواظب باشي! كنار حوض وضو گرفتن واسه خانما اشكال داره، اينجوري خدا هم تو رو دوست داره. ايندفعه او حرفي نميزند، مادرش به نيابت از دخترش ميپرسد: خب پس چي كار كنيم؟! با دستم جهت وضوخانه را نشانش ميدهم. كفشهاي دخترش را ميدهد دستش تا بپوشد و بروند، در همين فاصله رو ميكنم به مادر دختر و ميگويم: به بچهها از همين حالا بايد كار درست رو ياد داد.
منبع:وبلاگ:حرم هشت
يكي يكي، منظم، پشت سر هم ايستادهاند. يك چادر سفيد كه در حاشيهاش به فاصله دوسانتي متر از لبه چادر با يك روبان صورتي رنگ دور دوزي شده است، مقنعهاي سفيد با همان حاشيههاي دور دوزي شده صورتي رنگ. مانتو و شلوارهاي طوسي و يك كيف پارچهاي صورتي رنگ كه شايد براي گذاشتن اولين هديه جشن تكليفشان همراه دارند. جلوي درب دارالهدايه صف بستهاند. همان جا ميايستم و با لبخند بدرقهاشان ميكنم، به بعضيهايشان سلام ميكنم و ميگويم: دختر خوب! موهات ديده ميشه ها! حالا ديگه بزرگ شدي! جواب سلامم را ميدهد و با خندهاي از سر رضايت تا اين جمله را ميشنود دستش را به سمت موهايش ميبرد. يك گروه ديگر با يك مدل چادر و كيف و مقنعه و مانتو و شلوار ديگر هم از دارالهدايه بيرون ميآيند. همهمهاشان توجه زائران را جلب ميكند. خانمي كه از كنارم رد ميشود با خنده ميگويد: چقدر نازند، نه؟! من هم سرم را به نشانه تاييد تكان ميدهم و ماشاءاللهي ميگويم و دوباره با خنده از هم دور ميشويم.
بعد از يك ساعت بنا به دلايلي كه مجبور ميشوم پُستم را عوض كنم و حوض را تحويل بگيرم يكي از همان دخترهاي خوب به همراه مادرش نزديك ميشوند. تا ميخواهد جورابش را در بياورد ميگويم: مگه تو الان ديگه به سن تكليف نرسيدي؟ روبرويم ايستاده، نگاهي به مادرش ميكند و جواب ميدهد: بله! خودم را به طرفش خم ميكنم و ميگويم: حالا ديگه تو هم بايد مثل مامانت بايد مواظب باشي! كنار حوض وضو گرفتن واسه خانما اشكال داره، اينجوري خدا هم تو رو دوست داره. ايندفعه او حرفي نميزند، مادرش به نيابت از دخترش ميپرسد: خب پس چي كار كنيم؟! با دستم جهت وضوخانه را نشانش ميدهم. كفشهاي دخترش را ميدهد دستش تا بپوشد و بروند، در همين فاصله رو ميكنم به مادر دختر و ميگويم: به بچهها از همين حالا بايد كار درست رو ياد داد.
منبع:وبلاگ:حرم هشت
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 5:20 توسط بخشي
|