روای: سلیمان ( یکی از اصحاب امام رضا )

امام رضا(ع) در بیرون از شهر باغی داشتند که گاهگاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه پرکشید و کنار امام نشست؛ نوک گنجشک باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از او به گوش می رسی، انگار با جیک جیک خود چیزی می گفت. امام حرکت کردند و رو به من فرمودند: سلیمان! این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمّی به جوجه هایش حمله کرده است، زودباش به آنها کمک کن!... با شنیدن حرف امام با تعجب بلند شدم و چوبی برداشتم. آنقدر با عجله به طرف ایوان دویدم که چیزی نمانده بود از پله های لب ایوان پرت شوم.... با تعجب پرسیدم (( شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟)) امام فرمودند: (( من حجّت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!))

 در یاد مایی!

راوی: عبدالله بن ابراهیم غفاری

تنگدست بودم و روزگارم به سختی می گذشت . یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریاء حرکت کردم تا امام رضا(ع) را ببینم. می خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند. زمانی که خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلا به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدتی که گذشت حضرت اشاره کردند که گوشه ای سجاده ای که در کنارم بود را بلند کنم. زیر سجاده سیصدو چهل دینار بود، نوشته ای هم کنار پولها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: (( لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، علی ولی الله )). و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: ((ما تو را فراموش نکرده ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیه اش هم خرجی خانواده ات است.))