پنجره فولاد(مجید صادقی)
یک آسمان عشق من و یک پنجره فولادتان
ای پنجره فولادتان اندازه ی هفت اسمان
مشتاق دیدارم ولی من آسمانی نیستم
تا آسمان راهم بده تا یک حضور جاودان
انگار زنگاری شده آیینه ام ای مهربان
باید بشویم قلب را در چشمه سار نورتان
این قلک تنهایی ام پر بض و بارانی شده
نذر شما این اشک ها، چشمان من تقدیمتان
هر بار دل پر می کشد، اما رسیدن ممکن است ؟
ای کاش می شد پر کشید تا اوج وصل کفتران
با این تن اهل زمین ، مثل كبوتر نيستم
من راضي ام حتي اگر ، باشم غبار زائران
يك ذره ی ناپاكم و سنگيني بار گناه
بسته به رويم راه را انگار سوي آسمان
آقا ، ظلالم مي كني تا بشنوم بار دگر
ضرب خوش نقاره را حتي از اين سوي جهان ؟
يك نامه پيوست دلي پر دارم از ناگفته ها
گفتند مي خواند خودش ، اقا مراهم پس بخوان
اين شعر را بي انتها ، آقا رهايش مي كنم
باقي بماند تا شبي در محضرت در صحنتان
ای پنجره فولادتان اندازه ی هفت اسمان
مشتاق دیدارم ولی من آسمانی نیستم
تا آسمان راهم بده تا یک حضور جاودان
انگار زنگاری شده آیینه ام ای مهربان
باید بشویم قلب را در چشمه سار نورتان
این قلک تنهایی ام پر بض و بارانی شده
نذر شما این اشک ها، چشمان من تقدیمتان
هر بار دل پر می کشد، اما رسیدن ممکن است ؟
ای کاش می شد پر کشید تا اوج وصل کفتران
با این تن اهل زمین ، مثل كبوتر نيستم
من راضي ام حتي اگر ، باشم غبار زائران
يك ذره ی ناپاكم و سنگيني بار گناه
بسته به رويم راه را انگار سوي آسمان
آقا ، ظلالم مي كني تا بشنوم بار دگر
ضرب خوش نقاره را حتي از اين سوي جهان ؟
يك نامه پيوست دلي پر دارم از ناگفته ها
گفتند مي خواند خودش ، اقا مراهم پس بخوان
اين شعر را بي انتها ، آقا رهايش مي كنم
باقي بماند تا شبي در محضرت در صحنتان
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 6:20 توسط بخشي
|