امام مهربونی ها....(مجید صادقی)
چند وقتیه دلم عجیب گرفته!....انقدر که نمی دونم درد دلم چیه؟؟... نمیدونم چی می خوام؟؟....یا چی باید بخوام!!!...روزهای بلند و نفس گیر خرداد هم که دیگه نگو!!!....با استرس و اضطرابی که تو دلش نهفته بدجور پاپیچم شده.....خسته ام ......خیلی!!!.....ولی تواین گیرودار یه چیزی رو خوب میدونم....اونم اینکه؛ دلم بدجور بهونه پابوسیت رو می کنه!... اگه بدونی چقدر دلتنگی و بلا تکلیفی گذر زمان رو سخت کرده؟!؟.....انگار که بخوای از دنیای پرتلاطم این عقربه ها فرار کنی به جایی که اثری از زمان نباشه....و دیگه ثانیه ها با ضربان تندشون آزارت ندن...یه جایی مثل خلاء........اما نه! بی نفس....کاش میتونستم پر بکشم تو آسمون حرمت!...کاش الآن اونجا بودم.......اما دریغ!... که جایی دورِ دور .... بی قراری و آشفتگی روحم رو سوهان می کشه و اشکهایی از جنس غم و ماتم عجینِ لحظه هام شده!....وااااای ! که الان چه خبره اونجا؟؟؟...خدا میدونه چه شوری برپاست تو اون صحنهای بزرگت..
وقتی یاد امواج زائر و حلقه ی طایفان مرقدت می افتم، یاد اون دلهای شیدائی که کبوتر حرمت هستند و اون جانهای مشتاقی که دلداده ی کوی توأند.....اون رواقهای موّاج از زائر، صحنهای سرشار از عشق و صفا....اون ضریح نورانیت که نگین معرفته،اون گنبد طلا، ایوانهای رفیع، گوشه گوشه حیاط دلبازت، سقا خونه دلربات....و اون کفترهای عاشقی که سرسپردن و دمی ازت دل نمی کَنند......وای!!...که وقتی ایتهمه هیبت و عظمت تداعی ذهن بی فروغم میشه...........تنها جواب دل بیچارم...........مروارید اشکه... که نمی دونم کِی رو گونه هام جاری میشه و آهی از حسرت......میشه چاشنی سوزناک دردهام.....
آقا جون! ای زلال پاکی ها، ای روشن تر از ستاره ها و ای سراسر عشق و معنا! ......تو بزرگی ....خیلی بزرگ....مقدسی....و دریایی از فضل و بخشش و شفاعت..........تو رضای اهل بیتی!...که جود و کرمت زبانزد عالمیانه..............آوازه مهربونیات...........مرزهارو نمیشناسه........پس یکبار دیگه....مارو به نگاهی بنواز!........آرزومندمون نذار آقا!...............هرچه زودتر افتخار بوسه بر ضریحت رو نصیبمون کن........هرچه زودتر!....