و احساس کبوتر بودنم را تازه فهمیدم

و بستم رشته پرواز خود را با هزاران زائر دیگر

به قفل پنجره فولاد آقا هر چه محکم تر

و گفتم ای کران تا بیکران صحن و رواقت

زائرم کردی و غم ها را زدودی از وجودم

زبانم، آشیانم، آب و نانم داده‌ای بگذار همین جا بال وپر گیرم

در این جا این وسیع نور قاصد گردم این زوار عاشق را، همان دشت شقایق را

بگو تا نامه بر باشم

زبام خود هوایم کن

برای یک سفر امشب دعایم کن

که تا کرب و بلا پر گیرم و بوسم دوباره خاک سرخی را

که بوی سیب سرخ می آید، از آن شش گوشه روشن

منبع:http://www.fakkeh80.blogfa.com/post-146.aspx