...و آن سپیده هشتم...
شب است وسوز سردی می آید. فرشتهء باران،سنگ فرش صحن را آیینهای کرده است عظیم تانورر نگارنگ ریسهء چراغهای آویخته بر در و دیوار را باز بتابد. صحن آیینه،گنبد طلا و منارههای بلند لاجوردی شکوهی آفرینندهاند دیدنی؛آسمان دوباره میبارد. زیرسقف طاقنمایی کوچک پناه میگیرم که ناگهان... صدای مردی غریب در گوشم مینشیند: «ای درهای خانهات همیشه باز ای جان پناه اهل راز،با تو میگویم باز امشب مرا بسوز،امشب مرا بساز...»
چشم ازمرد میگیرم،سر به سوی صحن میچرخانم وبیاختیار ترنمی برلبانم شکوفه میکند: ای که زیر گنبدی از طلا،بر فرشی از حصیر خفتهای، در گوش تاریخ چه گفتهای که هنوز نامت بر زبان خلق روان است و یادت دلهارا ترنّم جان.
هنوز گل دستههایت سرود غربت میخوانند و منارههای بلند و بشکوهت ایستادگی میآموزند، هنوز تشنگی پسران تاریخ،در سقّاخانهء تو سیراب میشود، هنوز صلح،بر بال کبوتران مزار تو بسته است، هنوز دلها تاریکی خویش رادر نور چلچراغهای حرم تو میتکانند، هنوز دستهای نیاز،به پنجرههای ضریح تو ختم میشوند، هنوز کودک عقل،در کتابخانهءتو به مطالهء عشق مینشیند، هنوز آهوان دشت وچمن،به عنایت ضمانت تو میچمند، هنوز مؤمنان در حرم امن تو به نماز ایمان میایستند.
سکوت میکنم و صدای مرد غریب بلند میشود: «ای جانها به پنجرهء فولادت بسته و ای دلها در هجرانت شکسته این گونهام مخواه خسته، بگذار دل از همه سو بکنم، بگذار،عاشق وار در برابر ضریحت به زاری زانو بزنم.»
مردسکوت میکند. سر میچرخانم،به او نگاه میکنم و به هم دلی لبخند میزنم: «برخیز برویم؛اینجا خیلی سرد است».
با تردید نگاهم میکند و میگوید: چگونه بیایم؟اذن دخول ندارم!؟» نمیدانم چه باید بگویم؛گیج شدهام. آه میکشم و سر به زیر با خود زمزمه میکنم: «ای اولین ولیعهدی که عهد بستی تا زیر سایهء ستم،امر هیچ عزل ونصبی را در هیچ ولایتی به عهده نگیری، ای دومین امامی که اسلام ناب،به قبول پیشوایی تو بسته است، ای سومین معصومی که شهادتت به زهر ستم،مشهور و مسلّم است، ای چهارمین موج بلند دریای دانش، ای پنجمین نوادهء خون پاک خدا که در کربلا به خاک ریخت، ای ششمین شعاع عدالت علی که در خراسان خاموش شد، ای هفتمین حضور نسل پیامبر در عرصهء ایمان، و ای هشتمین سپیدهء عصمت در عصر به گناه آغشتهء گمراهی، مرا به حرمت آهی که از دل بر آمد،به خویش بخوان، اذن دخول ندارم،اما؛شوق حضور که دارم!...».
صدای مرد مرا به خودمیآورد: «برخیز برادر تنها!امشب شب تولد آقاست. شاید به حرمت شب میلاد، ما را به چشم لطف ببیند!».
برمیخیزیم و راه میافتیم، با دلی که سرشار از خضوع و خشوع است.
با احتیاط داخل میشویم. نوری سبز،به خویش میخواندمان.
پیش میرویم و در میان آن همه جمعیّت، چون قطره در میانهء دریا،سرشار میشویم: «السلام علیک یا علی بن موسی الرّضا!
ای خورشید مردی که خفاشان شباندیش، به زهر ظلمت خویش،مسمومت کردند بی که بدانند نامت را به زندگانی جاوید،پیوند میزنند و میلادی مدام را برایت به ارمغان میآوردند.
منبع:مجله رشدمعلم