ونور ازآسمان به زمین کشیده می شد ونور،نقطه چین اتصال خاک به افلاک بود وشب ،صدای شکستن بندبند تنش را به گوش می شنید وآسمان درمنشوری از رنگ غوطه می خورد وفرشته ها با بال هایی لبریز به میهمانی نور ونیایش آمده بودند.

گل دسته ها بالاتر می آمدند تا دست هایشان را به آسمان گره بزنند.صدای چلچله ها فضا را آغشته می کرد وهوابوی رسیدن می داد،بوی سیب وستاره ...

بهار ازپشت دریچه های بسته سرک می کشید واز هر طرف صدای کل زدن ملائک می آمد وخورشید، بی تابانه  چنگ بردف می کوبید واو در گهواره ای ازگل های سپید در دست های حوریان،از کهکشانی به کهکشان دیگر،در نوسان بود واو عصاره ی سال های سکوت بود که ازراه می رسید.بهار برپلک های تاریخ جوانه می زد وهشتمین طلایه دار خورشید ازآفاق سپید سعادت برمی خاست ،چشم می گشود تا درگودی چشم هایش آسمان بی انتها خلاصه شود.

نگاه می کرد تا اشعه های شعور ازچشم هایش بجوشند.می آمد تا هوا بوی بهار وبابونه بگیرد ،بوی اطلسی های باران خورده،بوی عطر نجیب قرآن.

می آمد تا تسبیح سپیده دمان شوق ،از لابه لای انگشتانش سرازیر شود.می آمد تا خاک توس از یمن قدمش ،جولان گاه کبوتران سپید شود،کبوتران سپیدی که فرشته های من اند .

می آمد تا شاخه های تاک،خوشه های ندامت بدهند وردپای استوارش،از لابه لای نخل ها تاآسمان کشیده شودوچشمان آهوانه ی زمین ،هنوز پلک می زند وبرپلک های غبارگرفته اش هنوز انتظار موج می زند،دامن درکدام خاک می کشانی تا پلک های زمین بازتر شود وتاریخ ،با سرانگشت های نوازشت از خواب سنگین خویش سر بردارد؟

کدام خاک وسعت در برگرفتن پیکر مقدست را دارد؟نه ؟!این خاک مزارتو نیست آسمان نیز برای تو مختصر است،تویی که از آسمان ها آمده ای چگونه در این خاک می گنجی؟

هنوز بوی بهار می آید وزمین وزمان،مقدمت را گل باران می کند وخورشید همچنان نورافشان بزم پنجره های منتظر است.

اما نه !تو خورشید ترازآنی که خورشید درمقابلت بدرخشد .