صحبتی ساده(قطعه ادبی)
هنوز به حرم نرسیده بود نمی دانست مسیر باقی مانده را چگونه بپیماید زیرا صبری برایش باقی نمانده بود گاهی به این فکر می کرد که آیا واقعا در مسیر راه حرم است؟اینها خواب نیست؟ آنهمه بی تابی و انتظار به پایان رسید؟ امروز برای اولین بار بعد از سالها به زیارت حرم ضامن آهو (ع) می رود وقتی به در ورودی می رسد ناگهان آسمانش باریدن می گیرد و بغض گلویش همچون رعد و برق صدایی عظیم دارد.
چقدر لذت بخش و آرامش دهنده است که خودت را در حرم رضوی ببینی و در واقع حس کنی که با آنهمه بدی و گناه لیاقت اینجا را نداشتی اما امام تورا طلبید، آری این تو هستی که با همه ناشایستگی ها به اینجا دعوت شده ای، امام تو را پناه می دهد و فرصتی که حس آرامش و بی گناهی را حس کنی،حس عظمت مهربانی و پناه، حسی آنقدر بزرگ و آسمانی که به محض درک آن، آسمان چشمانت بارانی می شود و تو از خودت سوال می کنی آیا لیاقت دریافت اینهمه مهربانی را داشتم؟ و بی درنگ خودت جواب می دهی با آنهمه خطاهایی که کرده ام لیاقت این همه مهربانی و لطف را نداشتم، اما از خودت می پرسی: من کجا هستم و از چه کسی این همه مهربانی می بینم؟ آنگاه می گویی از وجودی مملو از عشق و مهربانی که برای راه گم کردگان راهنماست، برای بی پناهان پناست و معین دلهای ضعیفان است و همان وجود مبارکی که ضامن یک بچه آهو،از دست صیاد می شود.
همین که چشمانت به گنبد طلا می افتد میل نداری از آن چشم برداری و دوست داری با چشمانت از آن عکس بگیری تا همیشه جلوی چشمانت باشد، و دوست داری کبوترش باشی تا همیشه آنجا بمانی.
شوق اطرافیان به سمت ضریح تورا به آنجا می کشد و آن هنگام که ضریح و دریای پر تلاطم زائرین را می بینی قلبت پر می زند برای آنکه با امامت رو در روی ضریح حرف بزنی ولی همین که می خواهی از خودت بگویی ناگهان به یاد دوستان و آشنایانی می افتی که با شنیدن قضیه سفرت به مشهد، با حسرت و دلی پر شور از تو دعا می خواستند آنگاه می گویی ای امام خوبان، من چون کلاغ رو سیاهی بودم که هیچ گاه خود را شایسته زیارتت نمی دیدم، اما تو مرا طلبیدی و من امروز در میان کبوتران حرمت به زیارتت آمدم پس آنانی را که تمنای زیارت داشتند را نیز بی نصیب نگذار، همانگونه که به من سپیدی و آرامش را نشان دادی تا برای سپید و پاک شدن تلاش کنم، به آنان هم این فرصت را بده.