هنوز دل‌ها تاریکی خویش را در نور چلچراغ‌های حرم تو می‌تکانند، هنوز دست‌های نیاز به پنجره‌های ضریح تو ختم می‌شوند، هنوز کودک عقل، در کتابخانه‌ی تو به مطالعه عشق می‌نشیند، هنوز آهوان دشت و چمن، به عنایت ضمانت تو می‌چمند، هنوز مؤمنان در حرم امن تو به نماز ایمان می‌ایستند.

شب است و سوز سردی می‌آید. فرشته‌ی باران، سنگ فرش صحن را آیینه‌ای کرده است عظیم،تا نور رنگارنگ ریسه‌ی چراغ‌ها آویخته بر در و دیوار را باز بتابد.
صحن آیینه، گنبد طلا و مناره های بلند لاجوردی، شکوهی آفریده اند دیدنی؛ آسمان دوباره می بارد، زیر سقف طاق نمایی کوچک پناه می گیرم که ناگهان...

صدای مردی غریب در گوشم می نشیند:
ای درهای خانه ات همیشه باز!
ای جان پناه اهل راز! با تو می گویم باز!
امشب مرا بسوز، امشب مرا بساز...!
چشم از مرد می‌گیرم. سر را به سوی صحن می‌چرخانم و بی اختیار ترنمی بر لبانم شکوفه می‌کند:
ای که زیر گنبدی از طلا بر فرشی از حصیر خفته‌ای!
در گوش تاریخ چه گفته‌ای که هنوز نامت بر زبان خلق روان است و یادت دل‌ها را ترنم جان؟
هنوز گلدسته‌هایت سرود غربت می‌خوانند و مناره‌های بلند و بشکوهت ایستادگی می‌آموزند،
هنوز تشنگی پسران تاریخ، در سقاخانه‌ی تو سیراب می‌شود و هنوز صلح، بر بال کبوتران مزار تو بسته است.
هنوز دل‌ها تاریکی خویش را در نور چلچراغ‌های حرم تو می‌تکانند،
هنوز دست‌های نیاز به پنجره‌های ضریح تو ختم می‌شوند،
هنوز کودک عقل، در کتابخانه‌ی تو به مطالعه عشق می‌نشیند،
هنوز آهوان دشت و چمن، به عنایت ضمانت تو می‌چمند،
هنوز مؤمنان در حرم امن تو به نماز ایمان می‌ایستند.
سکوت می‌کنم و صدای مرد غریب بلند می‌شود:
ای جان‌ها به پنجره‌ی فولادت بسته و ای دل‌ها در هجرانت شکسته،
این گونه‌ام مخواه خسته،
بگذار دل از همه سو بکنم،
بگذار عاشقانه در برابر ضریحت به زاری زانو بزنم.
مرد سکوت می‌کند. سر می‌چرخانم، به او به همدلی لبخند می‌زنم:
برخیز برویم، این جا خیلی سرد است.
با تردید نگاه می‌کند و می‌گوید: چگونه بیایم؟ اذن دخول ندارم!؟
نمی‌دانم چه باید بگویم؛ گیج شده‌ام. آه می‌کشم و سر به زیر با خود زمزمه می‌کنم:
ای اولین ولیعهدی که عهد بستی تا زیر سایه‌ی ستم، امر به هیچ عزل و نصبی را در هیچ ولایتی به عهده نگیری!
ای دومین امامی که اسلام ناب، به قبول پیشوایی تو بسته است!
ای سومین معصومی که شهادتت به زهر ستم، مشهور و مسلم است!
ای چهارمین موج بلند دریای دانش!
ای پنجمین نواده‌ی خون پاک خدا که در کربلا به خاک ریخت!
ای ششمین شعای عدالت علی که در خراسان خاموش شد!
ای هفتمین حضور نسل پیامبر در عرصه ی ایمان!
و ای هشتمین سپیده‌ی عصمت در عصر به گناه آغشته‌ی گمراهی!
مرا به حُرمت آهی که از دل برآمده، به خویش بخوان.
صدای مرد مرا به خود می آورد:
برخیز برادر تنها!
بر می‌خیزیم و راه می‌افتیم. با دلی که سرشار از خضوع و خشوع است.
با احتیاط داخل می‌شویم، موج عزاداران بی‌شمار ما را با خود می‌برد،
پیش می‌رویم و در میان آن همه جمعیت، چون قطره در میانه‌ی دریا، سرشار می‌شویم:
السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا!
ای خورشید مردی که خفاشان شب اندیش به زهر ظلمت خویش مسمومت کردند بی‌آنکه بدانند نامت را به زندگانی جاوید پیوند می‌زنند و هماره عزادارانت در صحن‌های حرمت غریبیت را مویه می کنند!
محمدجواد محقق