ضريح خورشيد " سيد سعيد هاشمي "
صحن حرم از نسيم پر بود
از پرپر يا کريم پر بود
خورشيد دوباره بوسه مي زد
بر چهره مهربان گنبد
گنبد پر از آفتاب مي شد
آهسته غم من آب مي شد
رفتم طرف ضريح او باز
تا پر شوم از هواي پرواز
اطراف ضريح گريه ها بود
دلهاي شکسته و دعا بود
از چشم همه گلاب مي ريخت
باران رضا رضا رضا بود
دل هاي همه ز بارش اشک
مانند کبوتري رها بود
عطر گل ياس در دل من
عطر صلوات در فضا بود
لب ها همه حرف و درد دل داشت
با او که غريب آشنا بود
با يک بغل آرزو و اميد
رفتم طرف ضريح خورشيد
رفتم طرف ضريح روشن
در نور و فرشته گم شدم من
از پرپر يا کريم پر بود
خورشيد دوباره بوسه مي زد
بر چهره مهربان گنبد
گنبد پر از آفتاب مي شد
آهسته غم من آب مي شد
رفتم طرف ضريح او باز
تا پر شوم از هواي پرواز
اطراف ضريح گريه ها بود
دلهاي شکسته و دعا بود
از چشم همه گلاب مي ريخت
باران رضا رضا رضا بود
دل هاي همه ز بارش اشک
مانند کبوتري رها بود
عطر گل ياس در دل من
عطر صلوات در فضا بود
لب ها همه حرف و درد دل داشت
با او که غريب آشنا بود
با يک بغل آرزو و اميد
رفتم طرف ضريح خورشيد
رفتم طرف ضريح روشن
در نور و فرشته گم شدم من
+ نوشته شده در جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:19 توسط بخشي
|