نزدیک غروب بود آسمان رنگ زیبایی به خود گرفته بود با سرعت به سمت بالاترین شاخه ی درخت پروازکرد تا ازتماشای این منظره دل انگیز لذت ببردوبا خدای خود خلوت کند دلش گرفت وبغض راه گلویش را بست آرزوی دیدارگنبدطلایی امام رضا یک لحظه هم فکرش رارها نمی کرد.همیشه به کبوترهای حرم حسودیش می شد می خواست پرواز کند وراهی شود اما ترسید کبوترهای حرم به او بخندند ومسخره اش کنند آخربین آن همه کبوترسفید وپاپری که جایی برای او نبود پس بی خیا ل....اما نه ...دلش را چکار کند می خواست برای یک بارهم که شده امتحان کند شاید آن قدرهم که فکر می کرد کارسختی نباشد تاریکی به نیمه رسید ،حتی صبح شد ،اما او هنوز هم درفکر بود بالاخره تصمیم گرفت وراهی شد .

راه پرپیچ و خمی را گذرانده بود وخستگی وتشنگی امانش را بریده بود ازدوردرختی را کناررودی دیدوبه آن طرف پرواز کرد تا نفسی تازه کند دوباره فکری کبوترها داشت پشیمانش کرد احساسی نا  آشنا اورا به طرف گنبدش می  کشاند .از دورستاره ای طلایی برق می زد با خودش گفت بالاخره انتظار به سررسید ونگاهی به کبوترها انداخت که دورحرم پرواز می کردند وبا خوشحالی بق بقو می کردند دلش گرفت .ازیک طرف ترسید جلوتر برود واز طرف دیگرهم نمی توانست صبرکند .چشمانش را بست تا کمی آرام شود.وقتی چشمهایش را باز کرد آرامش خاصی وجودش را پر کرده بود نفس عمیقی کشید وسلام داد وعاشقانه به طرف گنبد طلاییش پر کشید روی نزدیکترین شاخه نشست .شب ه نیمه رسید وهمه برای خوابیدن به پناهگاههای خود رفتند حتی کبوترها .حالادیگراو تنها بود ودیگر می توانست هرچه را که این  همه سال دردل کوچکش نگه داشته بود بیرون بریزد انقد رحرفهایش زیاد بود که درحین حرف زدن خوابش برد صبح روزبعد وقتی چشمهایش را باز کرد دید که تمامی کبوترها دورش حلقه زدند وبا تعجب نگاهش می کردند واورا به همدیگرنشان می دادند گیج وحیران مانده بود.یکدفعه به خود آمد وبه سمت آسمان پر کشید کبوترها هم او رادنبال کردند آنقدربال زد که  خسته شد وروی شاخه ای نشست .خیلی ترسیده بود با خودش گفت این کبوترها ازجان من چه می خواهند نکند می خواهند مرا ازاین جا بیرون کنند وای نه !کبوترها به او رسیدند ودورش نشستند. یکی ازآنها با تعجب پرسید  تو که هستی ؟اینجا چه کارداری ؟همه منتظرجوابش بودند اما او زبانش بند آمده بود ونمی توانست چیزی بگوید .یکی دیگرازکبوترها گفت نترس ما با تو کاری نداریم .نفس عمیقی کشید وشروع به تعریف کردن ماجرای سفرش کرد.کبوترها با شنیدن حرفهای او غمگین شدند وبه او به چشم یک زائر نگاه می کردند. کبوتری گفت :درحرم اما م رضا (ع)همیشه برای همه بازاست حتی کلاغ برای پرسیاهی مثل تو.آن گاه همگی گفتندبه جمع ما خوش آمدی .کلاغ دید که چطور کبوتران حرم به خاطر زندگی درچنین مکان مقدسی  مهربا ن ومهمان نواز شده اند.

 حالا سالها از آن روز می گذردو درحرم امام رضا کنار کبوتران سفید ونقره ای زیبا یک کلاغ پرسیاه هم آشیانه دارد. باورنمی کنید،این بارکه به زیارت آقا مشرف شدید با دقت نگاه کنید حتما اورا می بینید .

 نام ونام خانوادگی : الهه جهانگیری

کلاس : سوم راهنمایی