انگشتانم سست هستند.نمی توانم درست بنویسم.امام رضای عزیزم! نمی دانی چقدر حَرمت را دوست دارم.نمی دانی چه حالی دارم.احساس می کنم که در آغوشت هستم.نمی دانی چقدر لذت بخش است که در صحن های پر از نور حرمت قدم بزنم.نمی دانی چه لذتی دارد که صدای اذان مؤذن زاده اردبیلی را در حرمت بشونم...نمی دانی...نمی دانی؟! چرا؛می دانی! تو همیشه می دانی!مگر می شود اینقدر به خدا نزدیک بود و ندانست؟! مگر می شود ولی امر  بود و ندانست؟! خلاصه می کنم حرفم را؛امام رضای عزیزم! از شما ممنون هستم که مرا به پابوس طلبیدی.ممنونم از شما.امامِ خوبم!ممنونم.خدای خوبم! خدای بزرگ و مهربانم که گرمای محبتت را حس می کنم؛از تو ممنونم که مرا به پابوس ولی امرم آوردی.خدایا! شکرت!