شب شهابی شد و از پنجر‌ه‌ی من رد شد

ماه پلکی زد و دریای غریبی مد شد

قصه‌ی این سفر از غصه‌ی غربت پر شد

غصه‌ی غربتم از قصه‌ی غم بی‌حد شد

جاده بر دوش کشیدم که به مقصد برسم

جاده بر جاده گره خورد و سفر ممتد شد

باد آورد خبر: مقصد من صحرا بود!

حال این «ابر زمین خورده» از آن دم بد شد

قسمت هرکه شد آن مقصد سوزان در خویش

گریه بر بخت خودش کرد سپس مرتد شد

باد می‌برد مرا بر سر صحرایی خشک

اشک آمد بچکد از مژه ، اما سد شد

ناگهان عطر نسیمی به خود آورد مرا

چشم من روشن از آن نور که می‌آمد ، شد

چشم در پنحره‌ی آینه‌ها وا کردم

نوبت آن‌چه که از اول می‌باید... شد

دل نمی‌داد به این شعر رضا بی‌یادش

ضامنم عشق شد و قافیه‌ام «مشهد» شد

منبع:http://pelake7.persianblog.ir/1386/8/