اين جا مشهد است، شهر ترانه و غزل و چشم ها، بعد از رکعتان عشق بامدادي به طلوع عشق هشتم سلام مي کنند. نقاره ها چلچله شادي مي نوازند. سقاخانه پياله در پياله، لب ها را سيراب مي کند و پنجره فولاد، عشق پرشکوهي است... بگذار آهوها بيايند، کبوترها بيايند و آدم ها دخيل را معنا کنند.اين جا مشهد است، لحظه مقدس طلوع خورشيد هشتم و ما در حوالي حرم امروز پاکت هاي التماس دعاي مردمي را باز مي کنيم که يک سال ما را قاصد پيغام خويش به حضور مولا قرار داده اند.اين جا مشهد است. چشم ها مي خندد، دل ها مي خندد، لب ها مي خندد و حتي دست ها مي خندد وقتي در مشبک هاي ضريح گره مي شود...اين جا مشهد است دارالقرار دل هاي بي قرار. اين جا درهاي بي درمان به درمان مي رسند و شفاههم همه کسان است که دست هاي پر نياز خود را به پنجره هاي ضريح آقا گره مي زنند اين جا فاصله خواهش تا اجابت يک لحظه است اين جا حرم آقاست ...