گفته بودم مشتاق دیدار تو هستم. گفته بودم که از بوی دل آویز تو مستم. گفته بودی که نگاهم می‏کنی. گفته بودی که دستی بر سر و رویم می‏کشی. گفته بودی که بیایم و تو را شفیع بارگاه قدس الهی قرار دهم. گفته بودی دردهای دلم را برایت باز گویم و درمان بطلبم... و من آمده‏ام با کوله‏ باری از خواسته، با سبدی پر از نیاز، با دست‏هایی سرشار راز. و این دست‏ها، هم اکنون با حمایل ضریح و پنجره‏ ی نگاه توست.
هم اینک من خویشتن را به نگاه تو آویخته‏ ام و به پگاه سعادت چشم دوخته‏ ام. اگر از سر مهر، اشارتی به من روا داری، خرسندتر از آهو بچه‏ ی صحرا، به دامان شادمانی خواهم گریخت و همه‏ ی اندوه را از دلم فرو خواهم ریخت! آن‏گاه غبار حریم تو را، گرد پای زائران تو را، توتیای دیدگان مشتاق خویش خواهم ساخت.
اکنون، کبوتران، این حجم‏های سپید معصوم، آیینه‏ ی نگاه منند. کبوتران حرم، آن‏گاه که بال می‏زنند، قلب من نیز به همراهی‏شان، تپشی سخت را آغاز می‏ کند پس آن گاه به سوی عالم معنا، به سوی نور وجود تو آقا! پرواز می‏ کند. کبوتران تو روسپیدند، حال آن که قلب من تیره از شرم گناه است. تو اما بخشنده‏ ترینی. پس، روسیاهی مرا با آب متبرک سقاخانه‏ ات خواهی شست! تو دست والای ولایت خویش را از سر ما، کم نخواهی کرد. تو ما را مراقبت می‏کنی تا هیچ‏گاه تو را - قلب خویش را - گم نکنیم!