تبرک همه ی آب ها
گفته بودم مشتاق دیدار تو هستم. گفته بودم که از بوی دل آویز تو مستم. گفته
بودی که نگاهم میکنی. گفته بودی که دستی بر سر و رویم میکشی. گفته بودی
که بیایم و تو را شفیع بارگاه قدس الهی قرار دهم. گفته بودی دردهای دلم را
برایت باز گویم و درمان بطلبم... و من آمدهام با کوله باری از خواسته، با
سبدی پر از نیاز، با دستهایی سرشار راز. و این دستها، هم اکنون با حمایل
ضریح و پنجره ی نگاه توست.
هم اینک من خویشتن را به نگاه تو آویخته ام و به پگاه سعادت چشم دوخته ام. اگر از سر مهر، اشارتی به من روا داری، خرسندتر از آهو بچه ی صحرا، به دامان شادمانی خواهم گریخت و همه ی اندوه را از دلم فرو خواهم ریخت! آنگاه غبار حریم تو را، گرد پای زائران تو را، توتیای دیدگان مشتاق خویش خواهم ساخت.
اکنون، کبوتران، این حجمهای سپید معصوم، آیینه ی نگاه منند. کبوتران حرم، آنگاه که بال میزنند، قلب من نیز به همراهیشان، تپشی سخت را آغاز می کند پس آن گاه به سوی عالم معنا، به سوی نور وجود تو آقا! پرواز می کند. کبوتران تو روسپیدند، حال آن که قلب من تیره از شرم گناه است. تو اما بخشنده ترینی. پس، روسیاهی مرا با آب متبرک سقاخانه ات خواهی شست! تو دست والای ولایت خویش را از سر ما، کم نخواهی کرد. تو ما را مراقبت میکنی تا هیچگاه تو را - قلب خویش را - گم نکنیم!
هم اینک من خویشتن را به نگاه تو آویخته ام و به پگاه سعادت چشم دوخته ام. اگر از سر مهر، اشارتی به من روا داری، خرسندتر از آهو بچه ی صحرا، به دامان شادمانی خواهم گریخت و همه ی اندوه را از دلم فرو خواهم ریخت! آنگاه غبار حریم تو را، گرد پای زائران تو را، توتیای دیدگان مشتاق خویش خواهم ساخت.
اکنون، کبوتران، این حجمهای سپید معصوم، آیینه ی نگاه منند. کبوتران حرم، آنگاه که بال میزنند، قلب من نیز به همراهیشان، تپشی سخت را آغاز می کند پس آن گاه به سوی عالم معنا، به سوی نور وجود تو آقا! پرواز می کند. کبوتران تو روسپیدند، حال آن که قلب من تیره از شرم گناه است. تو اما بخشنده ترینی. پس، روسیاهی مرا با آب متبرک سقاخانه ات خواهی شست! تو دست والای ولایت خویش را از سر ما، کم نخواهی کرد. تو ما را مراقبت میکنی تا هیچگاه تو را - قلب خویش را - گم نکنیم!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ساعت 12:8 توسط بخشي
|