من از غبار تو می آیم از تمامی عشق و هنگامی که با صداقت به سیمای آسمان مهر می نگرم، این صلابت سیمای پاک توست که از زمین به فراسوی آسمان می تابد و این غبار، غریب نیست که توتیای فرشتگان باشد و آفتاب، شرم دارد که بر قامت  تو بتابد!

آن زمان که تو زاده شدی، عشق بالید و ایمان به شرط تو، شرایط جاودانگی را به دست آورد و من ،خود غبار راه تو هستم ای هشتمین نسیم! و گرد آستان تو را به دیده می نهم از شوق و می دانم که عشق، رتبه ی  چندم ایمان است.

چرا تو را به نام نخوانم که هجر تو دشوار است و تنها در  لحظه های آبی دیدار، وقتی غبار روبی خورشید با پاره های دل و دیده، روح را سرشار می کند، از شادمانی شکفتن و میلاد، ذوق می زنم .

ای یار! من هماره با پای دل، پیاده به دیدن دریا می آیم.

طراوت محبت، زیبا ترین گل سرخ است بر لبان روشن لحظه های شادمانه ی دیدار.

ای آفتاب! ای تبسم زیبای تاریخ ! ای پناهگاه همه ی غریبان!

به ضمانت غزال رمیده ی دل ما قیام کن تا به آبشخور ایمان و معرفت و  فلاح نایل آید و با پاسخی سپید، از پایگاه عشق تو به دامان زندگی برگردد.