هفت تار مو
داخل اتاقش نشسته بودیم، افراد زیادی حضور نداشتند، البته جلسه خصوصی هم
نبود، ولی اکثر آنها جزو یاران و دوستان «آقا علی بن موسی الرضا» بودند. او
همیشه بالای اتاق درست روبه روی در می نشست و هر کسی که وارد می شد، او را
به خوبی می دید و «آقا» نیز به چهره ی تازه وارد نگاهی میانداخت. کمتر
روزی میشد که در آن جلسه قضایای عجیب و دیدنی اتفاق نیفتد، البته هر کدام
پند و نتیجه ی خاصی دربر داشت.
یک روز، مردی از نوادگان انصار - اهالی مدینه که پیامبر (ص) را یاری کردند، انصار خوانده میشدند - صندوقچه نقرهای کوچکی را از زیر عبایش بیرون آورد و گفت: تحفه ای دارم که هیچکس مثل آن راندارد! همه به صندوقچه ی او خیره شدند و «آقا» که سرش پایین بود و به کتابی که جلویش قرار داشت خیره شده بود، سرش را بلند کرد و به چهره ی مرد انصاری نگاه کرد.
مرد انصاری با احتیاط قفل صندوقچه ی نقرهای را گشود و هفت تار مو از آن بیرون آورد و گفت: تمام اینها، موی پیامبر خدا (ص) است!
همه با حالی وصف ناشدنی به آنها زل زده بودند و از این که می توانستند یادگاری از پیامبر (ص) را مشاهده کنند، شادمان بودند.
در این موقع «آقا» گفت: این هفت تار موها با هم متفاوتند، آنگاه چهار تار مو را جدا کرد و گفت: اینها متعلق به پیامبر خدا (ص) است، اما بقیه مربوط به او نیست! مرد انصاری فوری به موها نگاه کرد، ولی به چیزی پی نبرد البته اندکی ناراحت شد، با این وجود برای رعایت احترام «آقا» سخن ایشان را پذیرفت ولی مطمئن نبود.
«آقا» با تیز بینی که داشت سریعا پی به حالت مرد انصاری برد و بلافاصله دستور داد شمعدانی را حاضر نمایند و شمعی را روشن کردند، گفت: ای مرد انصاری! آنها را آزمایش کن!
مرد گفت: چگونه؟
یک روز، مردی از نوادگان انصار - اهالی مدینه که پیامبر (ص) را یاری کردند، انصار خوانده میشدند - صندوقچه نقرهای کوچکی را از زیر عبایش بیرون آورد و گفت: تحفه ای دارم که هیچکس مثل آن راندارد! همه به صندوقچه ی او خیره شدند و «آقا» که سرش پایین بود و به کتابی که جلویش قرار داشت خیره شده بود، سرش را بلند کرد و به چهره ی مرد انصاری نگاه کرد.
مرد انصاری با احتیاط قفل صندوقچه ی نقرهای را گشود و هفت تار مو از آن بیرون آورد و گفت: تمام اینها، موی پیامبر خدا (ص) است!
همه با حالی وصف ناشدنی به آنها زل زده بودند و از این که می توانستند یادگاری از پیامبر (ص) را مشاهده کنند، شادمان بودند.
در این موقع «آقا» گفت: این هفت تار موها با هم متفاوتند، آنگاه چهار تار مو را جدا کرد و گفت: اینها متعلق به پیامبر خدا (ص) است، اما بقیه مربوط به او نیست! مرد انصاری فوری به موها نگاه کرد، ولی به چیزی پی نبرد البته اندکی ناراحت شد، با این وجود برای رعایت احترام «آقا» سخن ایشان را پذیرفت ولی مطمئن نبود.
«آقا» با تیز بینی که داشت سریعا پی به حالت مرد انصاری برد و بلافاصله دستور داد شمعدانی را حاضر نمایند و شمعی را روشن کردند، گفت: ای مرد انصاری! آنها را آزمایش کن!
مرد گفت: چگونه؟
گفت: موها را یکی یکی روی آتش بگذار! او چنین کرد، اما سه
تار مو به محض آن که روی آتش قرار گرفتند سوختند و چهار موی دیگر، نه تنها نسوختند، بلکه مانند نقره سفید و براق شدند. در این موقع مرد انصاری حقیقتا به صحت سخن «آقا» پی برد و پذیرفت.
به هر حال جلسه همچنان ادامه یافت و مرد انصاری با تشکر و خداحافظی از منزل «آقا» بیرون رفت.
کمی بعد با خرما و رطبهای تازه از افراد پذیرایی مختصری بعمل آمد. و ما دربارهی مسایل گوناگونی از «آقا» میپرسیدیم که ناگهان مرد قد بلندی وارد شد و با صدای بلند گفت: ای پسر رسول خدا!
سلام علیکم!
«آقا» جواب گفت.
مرد تازه وارد ادامه داد: مسافری هستم از اهالی خراسان و از دوستان و علاقهمندان شما، هزینهی سفرم را گم کردهام و اکنون چیزی به همراه ندارم که با آن به وطنم بازگردم البته من مرد ثروتمندی هستم و نیازی به صدقه ندارم، اگر شما کمکی به من بنمایید، وقتی به زادگاهم بازگردم، آن را برای شما پس میفرستم و یا اگر مایل باشید، از سوی شما، در راه خدا صدقه میدهم.
«آقا» چیزی نگفت و مجددا به پاسخ سؤالات افراد پرداخت، وقتی
سؤالها تمام شد، افراد یکی پس از دیگری از «آقا» خداحافظی کردند و راهی منازل خود شدند.
تنها من، سلیمان و خیثمه آنجا باقی ماندیم آنگاه «آقا» از ما رخصت خواست و سپس از جا برخاست و به اتاق درونی رفت و چند لحظه بعد صدا زد: ای مرد خراسانی! کجا هستی؟
مرد خراسانی با شنیدن صدا به سمت حال دوید ما هم از جا برخاستیم تا در اتاق رفتیم. صحنه جالبی بود! از بالای در دست «آقا» همراه کیسهای بیرون بود و میگفت: ای مرد! یک صد سکه طلا داخل این کیسه است بگیر و هزینهی سفرت را بپرداز! و لازم نیست وقتی به زادگاهت رسیدی از سوی من این مبلغ را صدقه بدهی.
مرد خراسانی با عجله کیسهی زر را گرفت و خانهی «آقا» را ترک کرد. مدتی بعد «آقا» از اتاق درونی نزد ما بازگشت.
سلیمان پرسید: «آقا» چرا شما از بالای در کیسهی زر را به او دادید؟ خوب در را باز میکردید و از روبه رو به او تحویل میدادید، مثل بقیه ی موارد که به فقیرها کمک میکنید!
«آقا» گفت: ای سلیمان من نخواستم چهرهی خجالت کشیده ی این مرد را ببینم و او از من شرمنده شود. او که مستمند نبود، بلکه شخص محترمی
بود، لذا من از بالای در به او کمک کردم.
من سخت به فکر فرو رفتم که ایشان به چه نکته هایی توجه میکند.
منبع:اشک آهو
نویسنده : حسين تاج آبادي
کمی بعد با خرما و رطبهای تازه از افراد پذیرایی مختصری بعمل آمد. و ما دربارهی مسایل گوناگونی از «آقا» میپرسیدیم که ناگهان مرد قد بلندی وارد شد و با صدای بلند گفت: ای پسر رسول خدا!
سلام علیکم!
«آقا» جواب گفت.
مرد تازه وارد ادامه داد: مسافری هستم از اهالی خراسان و از دوستان و علاقهمندان شما، هزینهی سفرم را گم کردهام و اکنون چیزی به همراه ندارم که با آن به وطنم بازگردم البته من مرد ثروتمندی هستم و نیازی به صدقه ندارم، اگر شما کمکی به من بنمایید، وقتی به زادگاهم بازگردم، آن را برای شما پس میفرستم و یا اگر مایل باشید، از سوی شما، در راه خدا صدقه میدهم.
«آقا» چیزی نگفت و مجددا به پاسخ سؤالات افراد پرداخت، وقتی
سؤالها تمام شد، افراد یکی پس از دیگری از «آقا» خداحافظی کردند و راهی منازل خود شدند.
تنها من، سلیمان و خیثمه آنجا باقی ماندیم آنگاه «آقا» از ما رخصت خواست و سپس از جا برخاست و به اتاق درونی رفت و چند لحظه بعد صدا زد: ای مرد خراسانی! کجا هستی؟
مرد خراسانی با شنیدن صدا به سمت حال دوید ما هم از جا برخاستیم تا در اتاق رفتیم. صحنه جالبی بود! از بالای در دست «آقا» همراه کیسهای بیرون بود و میگفت: ای مرد! یک صد سکه طلا داخل این کیسه است بگیر و هزینهی سفرت را بپرداز! و لازم نیست وقتی به زادگاهت رسیدی از سوی من این مبلغ را صدقه بدهی.
مرد خراسانی با عجله کیسهی زر را گرفت و خانهی «آقا» را ترک کرد. مدتی بعد «آقا» از اتاق درونی نزد ما بازگشت.
سلیمان پرسید: «آقا» چرا شما از بالای در کیسهی زر را به او دادید؟ خوب در را باز میکردید و از روبه رو به او تحویل میدادید، مثل بقیه ی موارد که به فقیرها کمک میکنید!
«آقا» گفت: ای سلیمان من نخواستم چهرهی خجالت کشیده ی این مرد را ببینم و او از من شرمنده شود. او که مستمند نبود، بلکه شخص محترمی
بود، لذا من از بالای در به او کمک کردم.
من سخت به فکر فرو رفتم که ایشان به چه نکته هایی توجه میکند.
منبع:اشک آهو
نویسنده : حسين تاج آبادي
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ساعت 9:15 توسط بخشي
|