مرد میان سال خوشحال بود؛ غرق در شور و شعف! حس می‏کرد در رگ دستانش خون تازه‏ای دویده است. اگر همه‏ ی دنیا را در کف یک دست او می‏گذاشتند و در کف دست دیگرش عشق امام را بعد می‏ پرسیدند کدام را می‏خواهی؟ پاسخ می‏داد: «عشق امام را!»
چهره‏ ی دوست داشتنی امام رضا (ع) در پشت نور شمع، زیباتر به نظر می‏ آمد. در چشمانش شعله‏ های مهربانی می‏ درخشید.
مرد در خود احساس غرور کرد. آن شب حرف های امام رضا (ع) نه یک بار که بارها در دلش جوانه‏ ی امید کاشت، به او بال پرواز داد و او را به خدا رساند.
مهمان شدن در خانه‏ ی امام برایش سعادت بزرگی بود. امام دایم در میان حرف هایش تبسم می‏کرد و هر بار سخنی تازه به میان می‏ آورد و مرد غرق در لب هایش می‏شد؛ لبهایی که از آنها گویی جویباری از نور جاری بود.
ناگاه سوسوی شمع لرزید و شعله‏ ی آن کوتاه شد. امام ساکت ماند و خیره شد به آن. مرد، ناخواسته دست جلو برد تا با نوک انگشت خود خاکستر نخ آن را کوتاه کند. امام پیش‏ دستی کرد، شمع را کنار کشید و گفت: «شما نه!»
دانه‏ های ریز عرق، پیشانی مرد را تا زیر دستارش خیس کرد. امام که داشت نخ شمع را اصلاح می‏کرد ادامه داد: «ما کسانی هستیم که اجازه نمی‏ دهیم مهمانانمان دست به کاری بزنند!»
مرد، سر به زیر افکند. امام اقیانوسی از محبت بود و تمامی نداشت.

کتاب ماه غریب من
 (مجيد ملامحمدي
)