نقل نور و نبات حیات
وقتی که در جان و تن خویش احساس کسالت میکنی، یا رخوتی مرموز، وجودت را در
هم میفشارد و یا هنگامی که گرد و خاک بر لباس و چهره ات می نشیند، وقتی
که قصد داری خواب آلودگی را از تن خویش بزدایی، زمانی که اراده میکنی با
نشاط و زنده و سرحال باشی، مشتاقانه به سوی آب میروی و مشتهایت را پر
میکنی و دست و دلت را با زلال آب، صفا میدهی تا این پاکیزگی جسم، برایت
خرسندی خاطر به ارمغان آورد. حال اگر غباری بر دامان جانت نشسته باشد، روحت
بیقراری کند، دلت احساس غم آلودگی داشته باشد، اندیشه ات نیاز به نوسازی و
بازآفرینی پیدا کند، یا اصلا اگر بخواهی روانت را از عطر پاکی ها سرشار
کنی و تمامی تن و جانت را جلا بدهی، چه می کنی؟
من اگر جای تو باشم، دست روحم را می گیرم و نسیم وار تا کوی جانان پیش می روم. آن گاه در مدخل بهشت هشتم می ایستم و کبوتران نگاهم را تا بلندای گنبد زرینش پرواز میدهم. تبسم دلم را هدیه ی آستانش میکنم و کودکان نیازم را بر درگاه حضرتش به تمنای نقل نور و نبات حیات مینشانم. سپس دستهای عاطفه ام را به سمت خواهش خورشید پیش می برم و مویه هایم را به پنجره ی فولادش دخیل می بندم، بر ضریح خورشیدی اش بوسه ی مهر نثار میکنم. سپس رو به قبله گاه عشق و ایمان می ایستم و فریاد میزنم: درود ناپیدا کرانه ام ای مولا، تقدیم تو و سلام بر تو، ای سلطان سریر ارتضا! ای نهایت آرزوهای ما و ای محبوب همه ی دلها!
منبع:کتاب عشق هشتم (جوادنعیمی)
من اگر جای تو باشم، دست روحم را می گیرم و نسیم وار تا کوی جانان پیش می روم. آن گاه در مدخل بهشت هشتم می ایستم و کبوتران نگاهم را تا بلندای گنبد زرینش پرواز میدهم. تبسم دلم را هدیه ی آستانش میکنم و کودکان نیازم را بر درگاه حضرتش به تمنای نقل نور و نبات حیات مینشانم. سپس دستهای عاطفه ام را به سمت خواهش خورشید پیش می برم و مویه هایم را به پنجره ی فولادش دخیل می بندم، بر ضریح خورشیدی اش بوسه ی مهر نثار میکنم. سپس رو به قبله گاه عشق و ایمان می ایستم و فریاد میزنم: درود ناپیدا کرانه ام ای مولا، تقدیم تو و سلام بر تو، ای سلطان سریر ارتضا! ای نهایت آرزوهای ما و ای محبوب همه ی دلها!
منبع:کتاب عشق هشتم (جوادنعیمی)
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳۹۰ ساعت 22:27 توسط بخشي
|