از سوی جانم صدای تپش شوقمندانه‏ ای می‏ آید... در کوچه‏ ی روانم امروز غوغایی برپا شده! انگار کودک دلم باز هم بهانه‏ ی دیدار تو را گرفته است. دست‏های دل و جانم را در دست می‏فشارم و به راه می‏افتم. رو به سوی تو... سر از پا ناشناخته، راهی رهایی و روشنایی‏ ام. جان و دل، شتابناک و ذوق زده روانه‏ اند و من کودکی را ماننده‏ ام که دست در دست پدر و به دنبال او کشیده می‏شود! من اما نیز بی‏قرار و آرزومندم و هوای دیدن تو را دارم...
اندکی بعد، دریچه‏ ی چشمانم به خورشیدی خیره می‏شود که از زمین دمیده و بر آسمان نور می‏پاشد!
- سلام بر عظمت، سلام بر آفتاب!
در صحن و سرای تو، هم اینک بال زدن‏ه ای همه‏ ی ذوقمندان و مشتاقان را به وضوح نظاره می‏کنم. کبوتران، فوج فوج و تک تک، دانه‏ ی محبت برمی‏چینند و پرواز عشق می‏کنند و بر فراز گنبد تو به نگینی می‏ماند بر انگشتری این دیار، می‏چرخند و می‏چرخند.. و دل مرا نیز با خود می‏برند و با هر فرود، به تبرک سر بر خاک آستان مقدس تو می‏سایند.
آفتابی شگفت در صحن و سرای تو گسترده شده است که تلألؤاش مرا به ملکوت می‏برد... گویی اینک چشم در چشم فرشتگان خداوند دوخته‏ ام که در هیأتی از نور، به دامان تو آویخته‏ اند.
پرنده‏ی نگاهم، بر در و دیوار، سر می‏کوبد و عاشقانه تو را می‏جوید. کبوتر دلم نیز - هم سو و هم جهت با تمامی قلب‏ها - از جای کنده می‏شود و به سوی پنجره‏ ی فولاد می‏پرد! دست‏هایم نیز در فضا چنگ می‏اندازند و در شبکه‏ای از عشق فرو می‏روند. دست و دل و دیده‏ ام اکنون دخیل بسته‏ اند و هیچ چیز را برنمی‏ تابند، جز نگاه تو، ای مولا...
منبع:کتاب عشق هشتم نوشته جوادنعیمی