در مسير قدمت – ضامن آهو ! – مانديم( خدابخش صفادل)
اولين مرتبه اي بود سفر مي رفتيم
به تمناي تو از خانه به در مي رفتيم
توي آبادي مان – ساده بگويم – مولا !
مانده بوديم اگر ، پاک هدر مي رفتيم
بين ما صحبتي از غربت « آقا » شده بود
رو به سمت حرم از شوق به سر مي رفتيم
اولين مرتبه اي بود که در گوشه صحن
با سر زلف پريشان تو ور مي رفتيم
پا به پاي دل ما عشق قدم بر مي داشت
روي درياچه اي از ابر مگر مي رفتيم ؟!
رو به ايوان طلا غرق تماشا بوديم
خوش خيال اين که به دنبال پدر مي رفتيم
تا به خود آمده بوديم ، دوتا سر گردان
پدر از سمتي و ما سمت دگر مي رفتيم
خواهر کوچک من ، يکسره هق هق مي کرد
يادمان نيست که ... يا ...؟ نه! به نظر مي رفتيم
خادمي پير من و مرضيه را پيدا کرد
لحظه اي بود که از صحن به در مي رفتيم
سي – چهل سال از آن حال و هوا مي گذرد
که من و « مرضيه » همراه پدر مي رفتيم
چشم مان کي به قدم هاي تو روشن مي شد
از نشابور ، از اين خطه ، اگر مي رفتيم
در مسير قدمت – ضامن آهو ! – مانديم
به کجا بهتر از اين راه ، گذر ، مي رفتيم
جاده گاهي که به روي دل ما سد مي شد
عشق مي آمد و از کوه و کمر مي رفتيم
روزهايي که سرا پاي خراسان مي سوخت
رو نه در گاه تو با خون جگر مي رفتيم
مي سپرديم به دستان تو خود را ، مولا !
هر زماني که به آغوش خطر مي رفتيم
خواب ديدم – دو سه شب پيش – من و مرضيه باز
رو به ايوان تو دل باخته تر مي رفتيم
به تمناي تو از خانه به در مي رفتيم
توي آبادي مان – ساده بگويم – مولا !
مانده بوديم اگر ، پاک هدر مي رفتيم
بين ما صحبتي از غربت « آقا » شده بود
رو به سمت حرم از شوق به سر مي رفتيم
اولين مرتبه اي بود که در گوشه صحن
با سر زلف پريشان تو ور مي رفتيم
پا به پاي دل ما عشق قدم بر مي داشت
روي درياچه اي از ابر مگر مي رفتيم ؟!
رو به ايوان طلا غرق تماشا بوديم
خوش خيال اين که به دنبال پدر مي رفتيم
تا به خود آمده بوديم ، دوتا سر گردان
پدر از سمتي و ما سمت دگر مي رفتيم
خواهر کوچک من ، يکسره هق هق مي کرد
يادمان نيست که ... يا ...؟ نه! به نظر مي رفتيم
خادمي پير من و مرضيه را پيدا کرد
لحظه اي بود که از صحن به در مي رفتيم
سي – چهل سال از آن حال و هوا مي گذرد
که من و « مرضيه » همراه پدر مي رفتيم
چشم مان کي به قدم هاي تو روشن مي شد
از نشابور ، از اين خطه ، اگر مي رفتيم
در مسير قدمت – ضامن آهو ! – مانديم
به کجا بهتر از اين راه ، گذر ، مي رفتيم
جاده گاهي که به روي دل ما سد مي شد
عشق مي آمد و از کوه و کمر مي رفتيم
روزهايي که سرا پاي خراسان مي سوخت
رو نه در گاه تو با خون جگر مي رفتيم
مي سپرديم به دستان تو خود را ، مولا !
هر زماني که به آغوش خطر مي رفتيم
خواب ديدم – دو سه شب پيش – من و مرضيه باز
رو به ايوان تو دل باخته تر مي رفتيم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 14:36 توسط بخشي
|