سپیده هشتم
 


ای آفتاب مهربانی میخواهم از خورشید بگویم که هر طلوع بانوار خود به پنجره فولاد تو چنگ می زند و از ضریح تو نور میگیرد.مولای من! تو را امام غریب می نامند، می دانم بد میزبانی بودند و در مهمان نوازی وفا نکردند.
مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی، تو میزبان گریه ها و نیازها، غم ها و دلتنگی های ما هستی. تو که غریبی را احساس کرده ای; حال غریبه ها به آستان کرم تو چشم دوخته اند و به دستان پر مهرت توسل کرده اند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 مهر1391 توسط بخشي

                                                  
اي قافله سالار اهالي معرفت!اي قبله حاجات دل هاي به شوق نشسته!تو زائرانت را به استطاعت مال نمي طلبي؛حاجيان حرم تو،با معيار عشق و توفيق و طلب مستطيع مي شوند.زائران تو ابتدا خود را در ميقات اشتياق تطهير مي كنند وسپس با سينه اي سرشار از لقاي يار،رخت سفر مي پوشند وپا به وصال مي نهند.در ملكوت آستان تو ملايك طواف مي كنند.آنجا دلهاي تبرك گرفته از روشني،نه هفت بار،كه هفتاد بار بين ضريح منورت تا روح مطهرت سعي مي كنند و سپس در عرفات عشق تو نماز زيارت مي خوانند.زائران تو رو به پنجره فولاد دخيل مي بندند،از ضريح آيينه صفا مي جويند و زمزم حاجاتشان را در سقاخانه اسماعيل مي نوشند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 مهر1391 توسط بخشي

بايد عاشق باشي تا عاشقي را بفهمي. بايد از جنس گل ياس و نسترن و اقاقيا باشي تا از عطر حضور يار سرمست شوي! بايد درد كشيده باشي تا دوري را بفهمي.بايد دقايق انتظار را با تمام وجودت حس كرده باشي تا معناي انتظار را بفهمي.و من، مي‌دانم … فاصله‌ها را … دلتنگي‌ها را… نديدن‌ها را… نبودن‌ها را… همه را مي‌دانم.من و تو و همه آنهايي كه دوري، نديدن، انتظار و عطر سيب و عاشقي را حس كرده‌ايم، مي‌دانيم، انتظار يعني چه؟همه آنهايي كه اين جا هستند اين را مي‌دانند. خوب هم مي‌دانند. چرا كه همه عاشق‌اند و عاشقانه گرد حرم‌اش پروانه‌وار مي‌چرخند...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 مهر1391 توسط بخشي



آقاجون سلام. امیدوارم بتونم خیلی زود سلام جدت پیامبر (ص) را به شما برسانم. همان‌طور که آگاهی، چندی پیش مهمان جد بزرگوارت بودم و توفیق زیارت خونه خدا نصیبم شد. امام جون آن‌جا خیلی یادت کردم، مخصوصاً هنگامی‌که بارگاه جدت رو از توی خیابون دیدم و همگی همراهان صلوات فرستادیم. من خیلی تعجب کردم و گفتم فکر نمی‌کردم گنبد خضراء این قدر کوچیک باشه! این حسم بود که به زبون آوردم اما با خودم گفتم فعلاً قضاوت نکنم. آقاجون فردای اون روز که برای اولین بار و خواندن نماز صبح به زیارت مسجد النبی (ص) رفتم، حس خیلی زيبا و جالبی رو تجربه کردم، اما فضا فضای خاصی بود، برخورد مأموران حرم برای ما شیعیان خیلی سنگین بود ...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 مهر1391 توسط بخشي


کلافه ای ، خسته ای. خستگی راه بی طاقتت کرده است ؛ می خواهی بروی یک دل سیر بگیری بخوابی. عجب لذتی دارد این خواب وقت خستگی.گردش اتوبوس اما نظرت را عوض می کند . اتوبوس می پیچد در خیابان امام رضا (علیه السلام) همه خیره میشوند به شیشه ی جلوی ماشین . دستت را آرام روی سینه می گذاری و می گویی: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

با خود میگویی دور از ادب است که زیارت را به تاخیر بیندازی به خاطر خستگی .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 شهریور1391 توسط بخشي


مولای من! تو را امام غريب می ‌نامند، می ‌دانم بد ميزبانی بودند و در مهمان ‌نوازی وفا نكردند.

مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو ميزبان ما هستی؛ تو ميزبان گريه‌ها و نيازها؛ غم‌ها و دلتنگی ‌های ما هستی.

تو كه غريبی را احساس كرده‌ای! حال غريبه‌ها به آستان كرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل كرده‌اند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 شهریور1391 توسط بخشي

انگشتانم سست هستند.نمی توانم درست بنویسم.امام رضای عزیزم! نمی دانی چقدر حَرمت را دوست دارم.نمی دانی چه حالی دارم.احساس می کنم که در آغوشت هستم.نمی دانی چقدر لذت بخش است که در صحن های پر از نور حرمت قدم بزنم.نمی دانی چه لذتی دارد که صدای اذان مؤذن زاده اردبیلی را در حرمت بشونم...نمی دانی...نمی دانی؟! چرا؛می دانی! تو همیشه می دانی!مگر می شود اینقدر به خدا نزدیک بود و ندانست؟! مگر می شود ولی امر  بود و ندانست؟! خلاصه می کنم حرفم را؛امام رضای عزیزم! از شما ممنون هستم که مرا به پابوس طلبیدی.ممنونم از شما.امامِ خوبم!ممنونم.خدای خوبم! خدای بزرگ و مهربانم که گرمای محبتت را حس می کنم؛از تو ممنونم که مرا به پابوس ولی امرم آوردی.خدایا! شکرت!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط بخشي

سلام آقای خوبی ها آقای مهربانی دلم تنگ تنگ...است

اى مولاى هشتم! تو نوید رویش باران از سقف بهارانى. تو مایه طراوت گل‏هاى ایمانى. تو بركت جاى جاى ایرانى. خورشید با بوسه بر بارگاهت، روز را آغاز مى‏كند و گرما را به وام مى‏گیرد. صداى تو در رگ‏هاى زندگانى جارى است

اى هشتمین گل بوستان محمدى! اى منتهاى خواهش دل‏ها! اى آفتاب روشن قبله‏گاه ما! اى نور مطلق امروز و فردا! اى سبزه‏زار سرزندگى و صفا! اى پناه‏گاه آهوان رمیده دل‏هاى ما! تو روح باغستان زندگانى هستى. تو مبشر امیدى. توناخداى كشتى هدایتى .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط بخشي

سلام مولای مهربانم

آقا و مولای من مبیبنید چطور بعضی از این آدمها به اعتقادات و عقاید همدیگه توهین میکنن.....

من که همیشه به عقاید دیگرون احترام گذاشتم.به هر چی اعتقاد قلبی داشتن توهین نکردم .دلم

خیلی شکسته به آدمی هیچ شناختی از شخص شما نداره به من که شما رو دوست دارم و

عاشق شما هستم میگه........



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 شهریور1390 توسط بخشي
باران كه مي بارد ....بوي سخاوت خدا همه جا را پر ميكند .....
بوي گلاب كه ميشنوم ....هواي تو به سرم ميزند و يك ستاره ي پر نور دوباره روشناي قلبم ميشود ....دوباره عاشقانه ي دلتنگي و دوباره حس و حال مبهم و شيرين
دلم براي نشستن بر فرشهاي بارگاهت و بوي كيمياي فرشتگان آنجا تنگ شده ....
دلم براي يك لحظه فقط يك لحظه هيجان رسيدن نوك انگشتهايم به ضريح سردت كه گرما بخش اين همه زائر است ..........تنگ تنگ است
دلم براي بوي خوب بهشتي كه آنجا به وضوح حس ميشود .....تنگ است
واااااااااي از اين دل تنگم ....كه يك آسمان باران ميخواهد و يك دريا محبتِ نگاهِ شيرينت ....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مرداد1390 توسط بخشي

امام رضا جون،خیلی دوست دارم.

اسمت که میاد دلم می لرزه.خیلی وقته ندیدمت، دلم تنگ شده واسه بوی حرمت واسه صدای نقاره خونت واسه اون ایوون طلات.واسه صحنها و ضریح با صفات، نماز جماعتهای تو حرمت.

دلم واسه کبوترای حرمت هم تنگ شده که خوش ذوق ترین کبوترای دنیان.

دلم تنگ شده واسه اینکه خیره بشم به گنبدت و باهات یواش یواش حرف بزنم، باهات بخندم  و گریه کنم.

دلم خیلی تنگه برات خیلی زیاد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390 توسط بخشي

آقا جون! از کبوترهای حرمت دلم فقط یه چیزو یاد گرفته اونم بال بال زدنه برای تو
.

اما اونا دیگه چرا برات بال بال می زنن؟ اونا که صبح تا شب در رکاب تو ان و روزشون رو در حرم امن تو به شب می رسونن...

شاید می خوان مایه ی دلگرمی مسافرای غریبی باشن که تو صحنهای حرم مبارکت می لولن و هر کدوم دردی تو دلشون دارن و اومدن یکی از عزیزترین بنده های اوستا کریمو واسطه کنن تا خدا به حرمت غربت بنده ی عزیزش اونارو دست خالی راهی نکنه.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390 توسط بخشي

امام رضا ببخشيد که مجبورم چند دقيقه از وقتتون رو بگيرم. من مي خوام نامه اي برايتان بنويسم تا در مسابقه نامه نگاري به امام رضا(ع) شرکت کنم و شايد هم نفر اول مسابقه شوم! اي امام عزيز، نمي داني که چقدر زندگي کردن سخت شده. صبح بايد ساعت 6 از خواب پا شوي و به مدرسه بروي؛ بعد ساعت 12/30 تعطيل مي شوي. تازه سرويس هم ده دقيقه دير مي آيد. خلاصه الان که مثل آن قديما نيست. اون موقع نه از ماشين خبري بود و نه از مدرسه. بچه هاي محله تا شب توي کوچه بازي مي کردند، ولي الان اين قدر محله ها ناامن شده که ما بچه ها مجبوريم توي حياط خانه بازي کنيم که پر از ماشين است و همش عرق مي کنيم!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390 توسط بخشي


من کبوتر امام رضا هستم .اون بالا روی گنبد نشسته ام  و مردمی  را که نشستند و نماز می خوانند و دختری را که چانماز سفید و چادری زیبا و سفید را بر سر انداخته را میبینم .چه نماز با شکوهی ،بهترین نماز حرم . وای همه دارند مرا نگاه میکنند  ازین بهتر نمیشه     ...آیات رجبی


ما کبوتران حرم امام رضا همه زائران امام را دوست داریم و برای همه شان دعا می کنیم..فاطمه حسینی

اگر من پرنده حرم امامرضا بودم به امام رضا می گفتم ای امام منم بالای حرمت نشسته ام به من هم نگاه کن و برایم دعا کن تا از بین نروم و خاک نشوم و دوستم داشته باش و به از خدا بخواه به من دست و پای توانا بدهد  و پرو بالم را رنگارنگ بشود . معصومه زارعی



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390 توسط بخشي
دیده ام مهربانی ات را،

بارها دیده بودم آرزوها چگونه در پیش تو رنگ می بازند.

فهمیده بودم آرزو از دل رد نشده اجابت خواهی نمود.

ولی نمی دانستم

آنقدر مهربانی و رئوفی که حتی بی آنکه بخواهم

در لحظه ای بی فکر تو



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 مرداد1390 توسط بخشي
امشب آمده ام زيارتت، از دور نگاهم بر آستان زيبايت نشست.سينه ام به تپش افتاد و دستانم را به نشانه حاجت به درگاهت گره زدم.دخيل کردم تمام زندگي ام را به بارگاه مقدست. کبوتر دلم را به سوي گنبد طلايي ات فرستادم آن را باز کن و ببين که چه قافله اي از حاجت به سويت سرازير مي شود. سوز سينه ام را امشب به سوي ديارت فرستادم و در اعماق شب با تو نجوا کردم.امشب مي خواهم با صداي مناجات آسمانيان هم آواز شوم و زيباترين غزل را به يمن قدومت بسرايم. امشب در آسمان چه هلهله اي برپاست. فرشتگان تمام عرش را آذين بسته اند و کوچه هاي آسمان با عطر ذکر خدا، عطرآگين شده.امشب ملائک بر سرزمينيان نقل شادي و بخشش مي پاشند و بر قدوم زائران بوسه مي زنند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 مرداد1390 توسط بخشي
تمامی حقوق مطالب برای سپیده هشتم محفوظ می باشد